|
هنر،ادبیات،تئاتر
|
یکی دو روزی طول کشید تا جانی گرفتم. در یک هفته ای که در بخش بودم خیلی ها آمدند به ملاقاتم غیر از هانیه! یکبار که از مادر پرسیدم گفت که با پدر و مادرش به مسافرت رفته. فهمیدم که آن سفری که از آن امتناع می ورزید بالاخره گردنبارش شده. روزی که از بیمارستان مرخص شدم، وقتی از درب شیشه ای بیمارستان قدم به بیرون گذاشتم با اینکه هوای گرم تابستان کمی آزاردهنده بود. انگار محبوسی که از زندان آزاد شده باشد نفس عمیقی کشیدم و گرمای آزاردهنده هوا را به جان خریدم. یکی دو هفته ای طول کشید تا باند سرم را باز کردم. حالم کاملاً خوب شده بود، غیر از چشمانم که کمی ضعیف شده بود و حس بویایی خود را ،که به کلی از دست داده بودم. جرأت نمی کردم راجع به این موضوع با پدر یا مادر صحبتی کنم. نمی خواستم خوشحالی کوچکشان را که به خاطرش همه چیزشان را فروخته بودند بهم بزنم. از هانیه هم هیچ خبری نبود. هر از گاهی هم که از بهزاد یا ناهید تلفنی سوال می کردم سعی می کردند که حرف را عوض کنند، مادرم هم همینطور!
تلفنشان هم که اصلاً جواب نمی داد !
باند سرم را که باز کردم یک روز تصمیم گرفتم قدمی بزنم. از منزل بیرون آمدم و آرام از کنار پیاده رو به پایین سرازیر شدم. بعد از مدت ها، قدم زدن در خیابان آنقدر برایم لذتبخش بود که نگو و نپرس!
نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت در خیابان ها پرسه می زدم که به یکباره خودم را کنار شمشادهای روز اول آشناییم با هانیه دیدم. یاد هانیه قلبم را گرم کرد و بی اختیار به طرف منزلشان سرازیر شدم. با اینکه گرما کمی آزارم می داد و پیراهنم در زیر بغل و پهلو ها از عرق تنم خیس شده بود ولی از پرسه زدن در خیا بان ها خسته نشده بودم.
سبزی درختان کنار خیابان و تازگی شمشادهای پیاده رو به محیط طراوت خاصی بخشیده بود و خیابان از خلوتی خاصی برخوردار بود. هر از گاهی که اتو مبیلی نفیر می کشید و با سرعت از خیابان خلوت می گذشت سکوت دل انگیز فضا را ، درهم می ریخت. از دور پیرمردی را که با شلنگ آب گل ها و شمشادهای پیاده رو جلو منزلش را آب می پاشید دیدم ، و ناخودآگاه تشنه ام شد. کمی قدم هایم را تند کردم. شاید از ترس اینکه مبادا قبل از اینکه به او برسم به داخل منزلش برود. نزدیکش که شدم سلامی کردم و گفتم:
..."خسته نباشید، اشکالی نداره کمی آب بخورم !؟"
پیرمرد همانطور که شلنگ را به طرفم دراز می کرد گفت: "چه اشکالی پسرم، آب مهریه حضرت فاطمه است ."
این تعبیرش چقدر به دلم نشست! آنقدر که سیراب شدم آب خوردم و دست آخر هم شلنگ آب را روی سرم گرفتم. کمی هم لباس هایم خیس شد ولی خنکای آب سرد گرمای بدنم را گرفت و چون جانی دوباره گرفتم دوباره به طرف منزل هانیه خیز برداشتم. سر کوچه شان یکی دوتا حجله بود، از آنها که برای مرده می گذارند! به سر کوچه که رسیدم بی اختیار نگاهی به عکس مردی که در کمرکش حجله گذاشته بودند انداختم! چهل و پنج، شش ساله به نظر می رسید، خوش قیافه و جذاب!
از پشت حجله سرک کشیدم و تا اواسط کوچه که منزل هانیه بود نظری انداختم. جرأت اینکه به داخل کوچه بروم نداشتم. با اینکه بعید می دانستم که خانواده اش مرا بشناسند ؛ و چه می گویم! آنها که اصلاً منزل نبودند و همگی مسافرت بودند! با اینحال کمی دلواپس بودم، قلبم تندتر میزد و با خود می اندیشیدم که من اینجا چه می خواهم!؟
از یکی از خانه های میانه کوچه ، خانمی بیرون آمد.، بی اختیار خودم را در پناه حجله پنهان کردم و سرم را با خواندن اعلامیه فوت گرم کردم.
"انا الله و انا الیه راجعون"
با نهایت تأثر و تأسف درگذشت نابهنگام مرحوم احمد ... و همسر و دختر مهربانش را به اطلاع دوستان و آشنایان...
به اینجا که رسیدم کمی مکث کردم، این نام فامیل چقدر برایم آشنا بود! زنی که از کمرکش کوچه می آمد از کنارم رد شد. زیر چشمی آنقدر نگاهش کردم تا از نظرم پنهان گشت. باز سرکی کشیدم و تا ته کوچه را نظری انداختم و یاد این فامیل آشنا افتادم و یکباره همچون تلنگری بر مغز ؛ به یاد هانیه افتادم، تا به خودم بجنبم دنیا دور سرم چرخید، پاهایم سست شد و رمق از وجودم پرکشید. به زحمت خودم را تا کنار دیوار رساندم، سرگیجه امانم را بریده بود و چکه های خون که از بینی ام بر روی پیراهنم می چکید، خبر از حمله ای دیگر داشت. هرچه کردم که خودم را سرپا نگهدارم، نشد که نشد! به زمین غلطیدم! با اینکه سوی چشمانم گرفته شده بود و همه چیز را تار می دیدم، خیلی سعی کردم کورمال خودم را تا نزدیک حجله بکشانم و شاید حائل دستم کنم و بپاخیزم ! ولی سردرد بی امان و سرگیجه جهنمی مهلتم نداد و لحظه ای بعد هیچ نفهمیدم!
پانوشت : بخشی از رمان " به رنگ علف" که برای بار دوم در دست بررسی جهت دریافت مجوز است . به نمایشگاه کتاب امسال که قد نداد ؛ امید آنکه به سال آینده قد دهد .
سیاهی و ظلمت شب محله دژ طوسی تربت ، داشت جای خود را به رنگ خاکستری سپیده می داد . بچه ها از چند ساعت پیش دور هم حلقه زده بودند و با نفس های خسته این ده روزه ، آرام و یکنواخت ؛ با دم های گرم وخفه ای ، ذکر حیدر حیدر می دادند . صداها آن چنان گرفته و خفه بود که هر کس جز صدای خود ؛ دم بغل دستیش را به زور می شنید ! همه زانو زده بودند و در کورسوی یکی دو فانوس کم نور ، با آهنگ ملایمی ، سرهاشان را به رقص می آوردند و نوای گرفته حیدر را در گلوهاشان زمزمه میکردند . همه از خود بیخود بودند ، در این یکی دو ساعته ، چند صد بار و یا حتی چند هزار بار ذکر حیدر گرفته بودند ؛ فقط خدا میداند و بس !
سپیده که آرام ، از درز پنجره جنوبی حسینیه نخل ، سیاهی را در نوردید ؛ سید به آرامی قمه دولب سنگ خورده دسته نقره ای خود را ، "که نسل به نسل گشته ، تا به او رسیده بود " آرام از غلاف خود بیرون کشید ! حلقه جمعیت که بیست سی نفری بیشتر نبودند ، با زوزه آرام قمه سید که از غلاف خود بیرون می آمد ؛ هر یک قمه هاشان را از غلاف بیرون کشیدند . سید که در میان جمعیت ، مانند نگین این حلقه عشاق بود ، بوسه ای بر پهنای قمه زد و دستانش را محکم بر دسته نقره ای قمه حلقه کرد . ذکر حیدر هم چنان ، آرام و بیصدا بر لبهایش جاری بود . از پهنای قمه با هر ذکرش آرام بر فرق سرش می کوفت ؛ بچه ها هم همانند او متابعت می کردند . دقایقی این چنین گذشت ، با بالا آمدن تدریجی سپیده ، ضربه های پهنای قمه ها بر فرق سر این جمعیت هم سنگین تر می شد . اکثرا فرق سرهاشان ورم کرده بود ، ولی انگار هیچ نمی فهمیدند ! نفس ها در هم می پیچید و ذکر حیدر حیدر از دهان های کف کرده این جمعیت اندک ، آهنگ ضربه های قمه بر فرقهای سرشان بود . همه شان از خود بیخود شده بودند . و هریک انگار که در وادی خود خودشان سیر می کردند و بس ! از پیشانی سید قطره های عرق به زمین می چکید ، و هوای داخل حسینیه حسابی دم کرده بود .
بیرون حسینیه ، سر کوچه ، کمی بالاتر ؛ چند قزاقی کشیک می دادند ! هر از گاهی که یکیشان چرتش می برید ؛ تلنگری به بقیه می زد و تا نزدیک های در حسینیه قدمی می زد ! کمی هم انگار متعجب بودند ؛ که چطور بچه های حسینیه استاد علی مولوی امسال صبح عاشورا قمه نزدند !؟ حتما بعد هم می اندیشیدند ؛ با این رئیس کمیسری ، که صد رحمت به هزار جلاد ؛ خوب حق هم دارند ! ولی غافل از آنکه ؛ حلقه عاشقان بیدل ، دم به دم ، هم ذکر ، حیدر حیدرشان ، ساعتهاست که در محفل انسشان ، آرام و بیصدا در هیاهویند ! سپیده آنقدر بالا آمده بود ، که دیگر چشمها همدیگر را ببینند . که به ناگاه سید نعره یا ابوالفضلی را آن چنان از هزارتوی وجودش ، سر داد ، که چرت قزاق های سرکوچه را هم به یکباره پراند ! و با تیزی قمه آنچنان بر فرق سرش کوفت که خون تا سقف حسینیه هم پاشید ! پشت سرش ، جمعیت هم هر یک به نوبه خود ، با تیزی قمه هاشان فرق هاشان را شکافتند .
سردسته قزاق ها که نعره یا ابوالفضل سید ، چرتش را پرانده بود ؛ با چشمان پف کرده به طرف منزل استاد علی آمد ، و با احتیاط ،کلون در را کوفت . تاملی کرد و چون باز دید ، خبری نشد ؛ این بار کمی محکم کلون در را کوبید ! و گوشهایش را تیز کرد تا شاید چیزی بشنود ؛ که صدای استاد علی را از دور شنید :" آمدم ؛ آرام بگیر ؛ صبح علی الطلوع کیستی !؟" تا استاد علی دم در برسد ، سردسته قزاق ها هم ندا سر داد :" منم استاد ؛ صدایی شنیدم ، نگران شدم !" استاد در را که باز کرد ، آستین ها را برای وضو بالا زده بود ، از آستانه در که بیرون آمد و در را پشت سرش چفت کرد و در حالیکه یک سر و گردن از سردسته قزاق ها بلندتر بود ، گفت :" چه نگرانی !؟ شماها کار و زندگی ندارید!؟ صبح عاشوراست ؛ بروید به عزاداریتان برسید ! اینجا چه می کنید !؟" سردسته قزاق ها که حسابی شرمنده شده بود ؛ سر پایین انداخت و گفت :" ای آقا ؛ پیشانی نوشت ما هم این است ؛ ماموریم و معذور ؛ که اگر نکنیم ، نه فقط زن و بچه است که گرسنه میماند ؛ که پوست سرمان را هم این جلاد می کند !" و استاد در آمد که :" روزی دست خداست ؛ حالا اگر کاری ندارید بروم سر نماز تا قضا نشده !؟ " و قزاق شرمنده وسر به زیر ، بر گشت به سمت همقطارانش !
جمعیت که از قمه زدنشان فارغ شدند ، هر یک شال سیاهی که به کمرشان بود را به سرشان بستند ؛ هنوز از زیر شالهای بعضی ها خون می جوشید ؛ ولی خیلی طول نمی کشید که زخم هاشان دلمه می بست . کار هر سالشان بود ؛ تازگی که نداشت ! قبل از اینکه آفتاب بزند ، زیراندازها را که خون خالی شده بود تماما عوض کردند و هر جا که نشانی از خون بود شستند و طهارت دادند . و آرام یکی یکی از در پشتی حسینیه رفتند به طرف حمام ؛ که از قبل قرق کرده بودند ! برای اینکه خیلی هم سر و صدا نباشد ؛ هر یک طهارتی کردند و خونابه از صورت شستند و غسلی گرفتند و از در پشتی دوباره به حسینیه برگشتند ! طوری که آب از آّ تکان نخورد ؛ و مهیای عزاداری روز عاشورا شدند .
پانوشت : قطعه کوچکی است از رمانی بلند که چند سالی است گرفتارم کرده ؛ دعا کنید بلکه امسال به سرانجامی برسد !
"عمو دست قیچی ..."
...سفیدی برف چشم را می زد ؛ خیابان آناتول فرانس ، خالی از ازدحام بود ؛ دختر کنار دست پسر ، ایستاده بود ، و هر دو به دور دستی خیره بودند . برف لحظه ای از بارش باز نمی ایستاد ؛ سرما تا مغز استخوان هاشان را می آزرد . دختر نگاهی به پسر انداخت و گفت :
..." سردمه بابک ...!" و دستانش را تنگ در جیبهای کاپشنش ، فرو کرد ؛ پسر نگاهش را از دوردست دزدید و گفت :
..." الآناست که پیداش شه ...!" و دوباره ، دوردست را نگریست . دختر دوباره این پا و آن پا کرد و گفت :
..." بابک ..؛ دارم میترکم از سرما ...!" و پسر که هنوز نگران دوردست ها بود ، موهای سیاه و براقش را ، از برف سفیدی که رویش نشسته بود ، تکاند و گفت :
... " خیل خب بابا ، راه بیفت بریم بالا ...؛ یکیو میشناسم تو بولوار ؛ فقط خدا کنه که باشه ..!" وتنگ هم راه افتادند . برف تا زانو ، بالا آمده بود . در کمرکش بولوار الیزابت ، پسر ، ساقی را دید . و با شتاب به طرفش شلنگ انداخت . دختر هم با یکی دو قدم فاصله ، پشت سرش بود . به ساقی که رسید ؛ نفس زنان گفت :
..." کجایی داش ؛ داری بسازیمون ..!" ساقی که پسر جوانی بود هم سن و سال بابک ؛ با عصبانیت رو به پسر کرد و گفت : ..." چته !؟ آرومتر ؛ نکنه میخوای دنیا رو خبر کنی ..!؟" پسر ، نگاهی به دور و برش کرد ، که خلوت بود و آرام ؛ و با تعجب گفت :
... " اینجا که کسی نیست ..!"
... " نیست که نیست ..؛ حالا بگو بینم ، چی میخای ..!؟"
... " یه مثقال از اون سه زنگولت ...!"
ساقی نگاهی به اطرافش کرد که خلوت بود و آرام ؛ و دستش را به طرف پسر دراز کرد و گفت :
... " خیالی نیست ..؛ بیا بالا ..!" بابک دست کرد جیبش ؛ و چندتایی اسکناس بیرون کشید و گذاشت کف دست ساقی ..!
... " همین جا بپلکید تا بیام ..!" و مثل قرقی از نگاهشان گریخت . دختر با نگرانی پسر را نگریست و گفت :
... " نکنه بره و نیاد ...!؟" و پسر ، رد نگاهش ساقی را می پایید که حالا دیگر ، در میان انبوه شمشادهای برف گرفته بولوار ، گم شده بود . چند دقیقه ای طول کشید تا ساقی دوباره برگشت ؛ و دختر و پسر با دیدنش ؛ نیششان تا بناگوش باز شد . ساقی نگاهی به اطراف انداخت ، که خلوت بود و آرام ؛ و حشیش را گذاشت کف دست پسر و مثل قرقی از آنها دور شد . پسر از خوشحالی داشت بال در می آورد ؛ با سرعت توتون سیگاری را خالی کرد کف دست دختر ؛ و به اندازه نوک انگشتی ، از حشیش را کند و بین دو چوب کبریت گیراند و به آتش کشید ؛ داغ که شد ، با انگشت شست و سبابه ، پودرش کرد و داخل توتونها ریخت . و سیگاری را بار زد و میان لبهایش گیراند و به آتش کشید . و دودش را آنچنان با حرص و ولع به داخل ریه هایش فرو داد ؛ که گویی طفل شیرخواری که به پستان مادر میک بزند ..! آنچنان که دختر صدای اعتراضش در آمد ، و بالاخره هم با تعجب و حیرت گفت :
... " پس من چی بابک ..!؟" پسر که انگار ، اصلا فراموشش شده بود ؛ سیگاری را به طرفش گرفت و دختر هم به سیگاری حشیش ، چندین پک عمیق زد . به دقیقه نرسیده ؛ آنچنان نشئه بودند ، که انگار پاهاشان روی زمین بند نبود . چشمانشان همچون دو کاسه خون به سرخی نشسته بود ؛ و خنده و قهقهه ، لحظه ای از لبهاشان دور نمی شد . فارغ از تمامی دنیا تنگ هم ، از بولوار به طرف آناتول فرانس سرازیر شدند . ناگهان ، کامیونی که سربالایی خیابان از برف پوشیده شده را ، با زور و زحمت بالا می آمد ؛ نظر بابک را به خودش جلب کرد . نه خود کامیون ؛ که پلاکش ؛ که کمی کج بود ...! آنچنان ریسه ای رفت ؛ که از خود بیخود شد ! دختر هر چه کرد ؛ نتوانست که آرامش کند . دست آخر هم بابک ؛ از خنده بیش از اندازه ؛ پاهایش سست شد و در برفی که تا زانو بالا آمده بود ؛ به زمین افتاد ..! در آن ، دندانهایش درهم قفل شد ؛ وتمام عضلاتش مثل سنگ خشک و سفت گردید !
دانشجویانی که از دانشگاه تهران بیرون می آمدند ؛ دختر و پسری را دیدند ؛ که حالشان مساعد نبود ؛ و وقتی نزدیکشان شدند ؛ یکی از دانشجویان با دیدن حالت های بابک ، فریاد زد :
... " این پسره ، سنگکوب کرده ، کره لازمه ...!" و یکی دیگر از دانشجویان ، به طرف بقالی آن طرف خیابان دوید که کره ای بخرد ....!
ناشر تا اینجای قصه را که خواند ؛ رو به زن جوان کرد که نویسنده داستان بود گفت :
... " دخترم ؛ بابت این کتاب که مجوز نمیدن ...!" و دختر با هیجان گفت :
... " چرا ...!؟"
... " خب معلومه ؛ شما تمام جزئیات یه عمل خلافو ، ریز به ریز تو همین دو سه صفحه توضیح دادین ...! چه انتظاری دارین ...!؟"
... " اولا که ، زمان این قصه مال قبل از انقلابه ...؛ در ثانی ؛ مگه با کتمان واقعیت ؛ میشه معضل اعتیادو حل کرد ...!؟
... " شاید ، حق با شما باشه ..؛ ولی یادت باشه که ، ما هم خط قرمزهایی داریم ...!"
... " حالا چیکار باید کرد !؟"
... " می سپاریمش دست " عمو دست قیچی " ...!"
... " عمو دست قیچی دیگه چه صیغه ایه ...!؟"
هفته بعد که زن جوان برای بازبینی قصه اش که حالا دیگر ، ظاهرا ویرایش شده بود و آماده ارسال برای مجوز ؛ به دفتر نشر آمد ، ناشر یک نسخه از قصه را به او داد و گفت :
... " دستش درد نکنه "عمو دست قیچی " ! حالا شد یه قصه درست و حسابی ..!"
و دختر هر چه قصه را بیشتر خواند ، برایش غریبه تر آمد ! تا آنجا که ، دست آخر با عصبانیت رو به ناشر گفت :
... " این که قصه من نیست ..! پس رمان من کجاست ..!؟"
و ناشر که با پیپش ور می رفت ؛ تکیه اش را به صندلی گردانش محکم کرد و گفت :
... " مگه نمی خای ؛ کتابت چاپ بشه ...!؟"
پانوشت : خودسانسوری معضلی است که امروز گریبان تمام نویسندگان و ناشران را گرفته است ؛ گو اینکه دوستی می گفت :
" سانسور خلاقیت می آفریند ...!"

اپیزود یک
... پیرمرد ؛ فرتوت و علیل ، سوار بر ویلچر ، به کمک دو مامور ، که دو طرفش بودند ، وارد صحن دادگاه شد . از ظاهرش معلوم بود که آنقدر خسته و درمانده است که نای باز نگداشتن پلکهایش را هم ، از پشت آن عینک ته استکانیش ، برایش مشکل بود ! وقتی در جایگاه اتهام در مقابل قضات قرار گرفت ؛ همهمه حضار به یکباره فروکش کرد ، و دو مامور هم از او فاصله گرفتند .
بدنش لخت و بی حس بود ؛ دستانش مثل دو تکه چوب خشک ، روی دسته ویلچر افتاده بود ، و چشمانش ، کم سو و بی رمق زیر شیشه های عینک ته استکانیش ، دو دو می زد . ته ریش سفید و خاکستریش ، پیرتر از آنی که بود نشانش میداد . لکنت زبانش آنقدر بود که نیمی از حرفهایش برای قضات و حاضرین نامفهوم بود . با اینکه دفاعیات از پیش نوشته شده را ، بارها و بارها ، در بند انفرادی خوانده و مرور کرده بود ؛ با اینحال بیش از یکی دو جمله نتوانست که بگوید ! که آن هم بسیار ناشنوا و نامفهوم بود . دست آخر هم ، لایحه اعترافات را ، دادند که یکی از هم بندانش ؛ که برای دادگاه بخواند .
مدعوین محدود بودند و درچین ؛ ادبیات اعترافات با آنچه که مردم از پیرمرد سراغ داشتند ؛ تفاوت فاحش داشت ! آن قدر فاحش که گاها باعث خنده و مضحکه هم میشد ؛ راست یا دروغ ؛ هیچ کس باور نکرد ، "غیر و خودی .."
پرخوان خوان
.... مراسم شمنی پرخوان در ترکمن صحرا - مردی که به او پر خوان می گویند و در واقع جادوگر و طبیب منطقه است برای شفای بیمارانی که از دور و نزدیک از همه ی نواحی ی گرگان و بجنورد و ترکمن صحرا برای درمان پیش او آورده اند ، آیینی قدیمی را اجرا می کند . به او پرخوان میگویند و برای همه فردی مقدس است .... پر خوان وارد اتاق می شود ..دکمه ضبط صوت را فشار می دهد . موسیقی ترکمن که ریتمی تند و پر هیجان دارد پخش می شود . در گذشته این مراسم در حلقه ذکر و با موسیقی زنده و ساز ترکمنی برگزار می شده . شش نفر به گرد آتش می چرخیده اند و در حالت جذبه شعر و ذکر می خوانده اند.
پر
خوان نگاهی به همه می اندازد ....خیلی زود ما را میان جمعیت می بیند که با دوربین
و لباس های غیر بومی و شکل متفاوت بین مردم نشسته ایم . در حالتی خلسه وار دور
اتاق آواز خوان می گردد و به تک تک میهمانان نگاه می کند . از قبل کسانی را که می
بایست شفا یگیرند به او معرفی کرده اند، بعد یکباره خود را از طنابی که به سقف
بسته است آویزان می کند و طوری می چرخد که با طناب به بالا می رود و تا نزدیکی سقف
می رسد . دوباره در همان شور و جذبه با طناب تاب می خورد و پایین می آید .و با
خنجری که در یک دست گرفته روی هوا خط می کشد و می چرخد .با ریتمی مانند ذکر شعر می
خواند و چیزی را تکرار می کنند و جمعیت به او با همان ریتم و کلمه پاسخ می دهند .
مثل دراویش می رقصد و هراز گاهی زانو می زند و با با ورد هایی که می خواند و با
تلفیق کلمات در فرمی ترکمنی شبیه شهیق اسب هی هی هی گویان
یکباره نعره ای می کشد و لبه خنجر را بر گردن بیماری که برای شفا آورده اند می
گذارد و خود در حالتی خلسه گون سرش را می چرخاند جیغ می کشد و بارها به بیمار حمله
می کند تا بیمار به حالتی از بیهوشی و بی خودی کف اتاق می غلتد و ناله می کند
جمعیت یکسر دچار حالتی مالیخولیایی شده و همه جیغ کشان اصواتی
غریب شبیه زوزه ی باد و حیوانات وحشی و گرپ گرپ صدای سم
اسب را تقلید می کنند . ما هاج و واج نشسته ایم و زل زده ایم به دور و برمان
!
... همانقدر که اشعار خوب و مناسب ، می تواند سوگ عزیزی را به نمود و نمایش بنشیند ؛ یک موسیقی هماهنگ نیز میتواند زیبایی شعر را دوچندان کند . شاید به همین لحاظ هم بوده که از قدیم الایام ، در جای جای میهنمان ، در مراسم مختلف سوگواری ، موسیقی هایی آیینی هم از جایگاه محکم و استواری برخوردار بوده ؛ چرا که موسیقی جزئی از فرهنگ آیینی ماست ! منتهی این اواخر کمی زیاده روی ها و بدعت ها نه تنها باعث گردیده که موسیقی آیینی از مراسم سوگواری ها حذف شود ؛ که اشعار و نوحه ها هم رنگ و بویی دگر گرفته و به سمت و سویی بیراهه رفته ؛ که قطعا میتواند آسیبی جدی باشد برای مراسم تعزیه و سوگواری ، که سالهاست در کشور ما از جایگاه رفیعی برخوردار است . متأسفانه با وجود قدمت چند صدساله موسيقي مذهبي و هنرهاي عاشورايي، هنوز بين كارشناسان موسيقي اين حوزه توافق حاصل نشده و بدعتگذاريهاي نسل جديد نيز هنوز به پايان نرسيدهاست. از سوي ديگر، مفهومي كه از موسيقي مذهبي در ذهن شكل ميگيرد، يك نوع موسيقي اندوه و غم است كه هميشه همزمان با ماه محرم و ايام سوگواري امام حسين(ع( از راديو و تلويزيون شنيده ميشود،) درحاليكه غم و اندوه تنها يكي از جنبههاي موسيقي مذهبي است و توجه بيش از حد به اين جنبه از موسيقي مذهبي است كه عدهاي را به سوي بدعتگذاري سوق دادهاست. در اين ميان دستگاههاي فرهنگساز و رسانههاي گروهي در تعريف و ترويج موسيقي مذهبي درست مسئوليت مهمي بهعهده دارند كه متأسفانه بهجاي انجام اين مسئوليت، با بدعتگذاران همراه شده و از موسيقي مذهبي اصيل غافل ماندهاند.
حاتم عسگري فراهاني ، تعزيهخوان و پژوهشگر موسيقي مذهبي توجه بيش از حد به جنبه اندوه موسيقي مذهبي را يكي از آسيبهاي موسيقي مذهبي دانسته و ميگويد:"با وجود تأكيد دستاندركاران و كارشناسان موسيقي مذهبي متأسفانه تنها به يكي از جنبههاي موسيقي مذهبي توجه شده و ساير ويژگيهاي اين نوع موسيقي مورد بررسي قرار نگرفتهاست."
عسگري فراهاني، موسيقي عاشورايي را بارزترين نوع موسيقي مذهبي دانسته و درباره ويژگيهاي آن ميگويد:"موسيقي عاشورايي نيز صرفا به اندوه و غم خلاصه نميشده و طي چند دهه گذشته تغيير شكل داده است. در حقيقت تعزيهخواني نيز صرفا اندوهناك نبوده و شور نيز داشته كه اين با ماهيت تعزيهخواني هماهنگ است."
اين رديفدان و پژوهشگر موسيقي ايران از رشادت و شهادت بهعنوان مهمترين مفاهيم مذهبي ياد كرده و ميافزايد:"در فرهنگ اسلام و شيعه، رشادت و شهادت مفاهيم بسيار والايي هستند كه ميتوان با كمك موسيقي آنها را به خوبي نشان داد. اما متأسفانه تابهحال اين مفاهيم در موسيقي مذهبي، با گريه و اندوه و غم بيان شده و همين يكي از آسيبهاي جدي موسيقي مذهبي ماست كه با اصل مذهب تناقض دارد، چرا كه در روايتها آمدهاست كه شهدا، شاديكنان به ميدان جنگ ميرفتند اما ما با اندوه و غم از رشادتهاي آنها ياد ميكنيم."
وي با بيان اينكه مجموعه موسيقي ايران ريشه مذهبي دارد، نوحهخواني را يكي از شاخههاي موسيقي ايران دانسته و درباره آن ميگويد: "حتي پيش از اسلام نيز موسيقي ما زمينه و درونمايه مذهبي خاص خود را داشته اما با ورود اسلام و رواج مذهب تشيع، شكل اين موسيقي تغيير كرده و به شكل امروز درآمدهاست."
عسگري فراهاني صدا و سيما را مهمترين رسانه براي ترويج مداحي و روضهخواني صحيح دانسته و درباره نقش اين رسانه ميگويد:"صدا و سيما بهعنوان يك رسانه فرهنگساز موظف است موسيقي درست مذهبي را با كمك كارشناسان و دستاندركاران اين حوزه شناسايي كرده و نوع درست آن را در برنامههاي خود پخش كند."
هوشنگ جاويد، محقق و پژوهشگر موسيقي نواحي و مذهبي يكي از مشكلات موسيقي مذهبي در ايران را غلبه مفهوم اندوه بر رشادت دانسته و ميگويد:"متأسفانه وقتي از موسيقي مذهبي صحبت ميشود همه تصور ميكنند تنها نوحهها و مرثيهها موسيقي مذهبي هستند، در حاليكه اندوه تنها يكي از جنبههاي موسيقي مذهبي است و در حقيقت موسيقي مذهبي هم شور دارد و هم سوگ. حتي اگر در زمينه اجراي اين دو شاخه( شور و سوگ) وارد شويم ميبينيم كه هركدام شاخههاي زيباي ديگري نيز دارند. حتي گونههاي آييني هر كدام بسيار پررنگتر از گونههاي ديگر است اما ما متأسفانه فقط به روضهخواني و نوحهخواني توجه داريم."
جاويد ذكر را يكي از مهمترين عناصر موسيقي مذهبي دانسته و ميگويد:"ذكر چندين جنبه دارد و هر كدام از اين ذكرها نيز با نغمهها و آواهاي بسيار زيبايي همراهند اما كمتر به آن توجه شده، درحاليكه موسيقي مذهبي جهان اسلام و تشيع فقط به مرثيه و نوحه ختم نميشود و شاخههاي فراواني دارد؛ مانند ذكرخواني، توسلخواني، چاووشخواني، نعتخواني، حمدخواني، مناجاتخواني و... كه حدود صد شاخه هستند. اما ما در غياب كارشناسان موسيقي فقط يك جنبه از موسيقي مذهبي كه اندوه و نوحه است را بيش از ساير جنبهها ميشنويم."
جاويد درباره ديگر مباحث مربوط به موسيقي مذهبي ميافزايد:"چندي پيش عيد غدير بود اما هيچكدام از رسانهها به مسئله غديريهخواني توجه نكردند، درحاليكه غديريهخواني بخش بسيار مهمي از موسيقي مذهبي ماست و ميشد بهجاي پخش موسيقي مثلا شاد از اين نوع موسيقي مذهبي استفاده كرد."وي يكي ديگر از عناصر موسيقي مذهبي را اضحي خواني دانسته و ميگويد:"ما پيش از اين موسيقي ويژه عيد قربان را داشتيم كه به آنها اضحي خواني ميگفتند. "
اين اضحي خواني از بينرفته و بيشتر بين تركمنها و كردهاي غرب كشور باقي مانده چون به آنها توجه نشده و به جامعه معرفي نشدهاست، درحاليكه ميتوان اطلاعات جامع و كاملي نيز از اين نوع موسيقي بهدست آورد و جامعه هنرمندان را از اين بست و گرفت درآورد تا در هر مناسبت مذهبي دچار سردرگمي نشوند و كمتر به موسيقي مذهبي آسيب وارد كنند.
جاويد همچنين ميگويد:"جالب است بدانيد كه يكي دو شركت خارجي كه واردكننده اجناس به كشور ما هستند، چنان علامتهاي عزاداري را بزرگ كردند كه درنهايت منجر به حذف آنها شد. حتي همين شركتها باعث شدند كه طبلهاي جديد و عجيبي وارد ايران شود كه درنهايت حذف آنها را بهدنبال داشت. اين موضوع يكي ديگر از صدمههايي است كه به موسيقي مذهبي وارد شده اما آسيبهاي آن مورد پژوهش قرار نگرفتهاست."
جاويد به مسئله نظارت در موسيقي مذهبي اشاره كرده و ميگويد:" متأسفانه بر همه چيز به غيراز نوحهخوانيها نظارت ميشود و حتي توليداتي كه در زمينه موسيقي مذهبي به بازارارائه ميشود نيز مورد ارزيابي كارشناسان موسيقي مذهبي قرار نميگيرد. به هرحال اين مسائل در موسيقي مذهبي بسيار مهم هستند و بايد مورد بررسي اهل هنر و فقه قرار گيرد تا يك توافق جدي حاصل شود و تكليف موسيقي مذهبي مشخص شود."
... کمتر کسی است که با فرهنگ و ادبیات ایران ، آشنایی ای داشته باشد و از فردوسی و شاهنامه اش ، چیزی نشنیده باشد . در میان شخصیت های اساطیری شاهنامه ، شاید بی اغراق ، نام "سیاوش" شاهزاده اسطوره ای کیخسرو ، نمود دیگری داشته باشد . قصه سیاوش ماجرای عجیبی است که سلطان سخن "فردوسی بزرگ" آن را زیبا و دلنشین به قلم کشیده و به نمایش نشسته است . سیاوش شاهزاده ای است دست پرورده رستم ؛ و پهلوان اسطوره ای زابلستان ، او را آنچنان پروریده که به اندازه ارزنی حتی ، زشتی و پلیدی در وجود او راه ندارد . او وقتی جوان برومندی میگردد به دربار شاه ایران "پدرش کیخسرو" قدم میگذارد و همانند یوسف در مکر زنان دربار گرفتار میشود . اگر تاوان بیگناهی یوسف زندان بود ؛ اثبات بیگناهی سیاوش بر اساس آیین آن روز گذشتن از آتش است . و سیاوش همچو ابراهیم از آتش میگذرد ...! آزمون سیاوش به همین جا ختم نمیگردد ؛ که آزمون دشوارتری در پیش رو دارد ! آری او پس از ماه ها مبارزه سخت و طاقت سوز و پیروزی بر دشمن برای دست یازی به صلح ؛ با افراسیاب دشمن ، پیمانی می بندد ؛ که شاه ایران از او میخواهد که عهد بشکند و پیمان زیر پا بگذارد ؛ که این رسم پلید در وجود او راهی ندارد ...! سر پیمان ، با افراسیاب دست دوستی میدهد که سرانجامی جز کشته شدن ندارد ! کشته شدنی آرمانی ؛ کشته شدن در رسیدن به حقیقت . "شهادت"
... لذا
ایرانیان ؛ از آن پس در سوگ سیاوش ، سیاه می پوشیدند و مویه می کردند و با
ناخنهاشان صورت می خراشیدند . این مراسم در گویش های مختلف اقوام ایرانی به "سوگ سیاوش" معروف بود که
خلاصه ای را در زیر خواهم آورد .
زاري بر مردگان از ديرباز مرسوم بود با اینکه اوستا آن را منع مي
کرد و معتقدان به آن همچنان بر عزيزان از دست رفته مي گريستند.
اهل بخارا را برکشتن سياوش سرودهاي عجيب است و مطربان آن سرودها را کين سياوش گويند... مردمان بخارا را در کشتن سياوش نوحه هاست چنانکه در همه ولايت ها معروف است و مطربان آن را سرود ساخته اند و مي خوانند و قواّلان آن را گريستن مغان خوانند و اين سخن زيادت از سه هزار سال است.
صادق هدايت در ترانه های عامیانه اش نقل مي کند: «در مراسم سوگواري درکوه ليکويه زن هايي هستند که تصنيف هاي خيلي قديمي را با آهنگ غمناکي به مناسبت مجلس عزا مي خوانند و ندبه و مويه مي کنند، اين عمل را سو سيوش(سوگ سياوش) مي نامند.
من همه کنکاشم از دیروز
ره به هیچستان است ...
خاطراتی مبهم ؛
و تباری که به یک پشت بسنده شده است
...!
من تبارم شاید ،
برسد تا آدم ...
من ولی ؛ جز پدرم ...
هیچ پشت دگری را ؛ نه به
خاطر دارم ...!
پدرم ، مردی بود آهنگر
که معاشش را از ...
پتک کوبیدنِ بر آهن سخت ... می کاوید ..
پینه دستانش ،
مانعی بود ...
که دستی به نوازش بکشد
بر سر ما ...!
زادگاهم شهری است
تکیه بر جنگل و کوه
با زمستان هایی ..؛
به دارازای دو
فصل ..
من از این شهر
به جز کودکیم ..
یادماندی ؛ نه به خاطر دارم
..
خانه ای ، کاه گلی ..
با حیاطی که به اندازه تنهایی بود
..
حوضکی داشت ، به رنگ آبی
که زلالیت آب ، را می شد
..
به تماشای دگر بار و
دگر باره نشست ..!
باغچه ای داشت ، به سبزینه سبزی هایش
عطر ریحان و شمیم نعناش ..
مژده رفتن سرما و زمستان را
داشت
مژده آمدن فصل بهار ..!
و اتاقی که به اندازه دلتنگی بود
با زمستانی سرد ..
و بهاری مطبوع ..
کودکی بیش نبودم که پدر
کوله بارش را بست ..!
سفری آغازید ..
به کجا ..!؟
کاش میدانستم ..!
در زمستانی سرد
پدرم رفت ؛ که شاید بتواند ما را ..
از فلاکت برها ند...اما ...
در میان جنگل
جنگل تاریکی ..، توی تلی از مه..
"تنگراهی .."
که جولانگه دیو و دد بود
..
پدرم را
بلعید ..!
مادرم سخت گریست
گریه ای طولانی
ولی افسوس ..؛ چه
سود ..!؟
نابهنگامی این گمشدگی ، باعث شد
فقر ..، چنگال کریه خود را
در گلومان هر روز
بیشتر چنگ زند ..!
تا به آن روز اگر ..، سیر نبودیم گاهی ؛
سیر بودن ، به فراموشی رفت ..؛ از آن روز ..!
غم و بیماری مادر یک سو
تن رنجوری خواهر ، سویی
شیون و آه برادر ..؛ گویی
دگر از تاب و توان ، خارج بود
..!
کودکی بیش نبودم ..؛ که به غربت شاید
کوچمان آغاز شد ...
به کجا ..!؟
کاش می دانستم ..!
من همه کنکاشم از دیروز
یادماندی تیره است ..
تیره همچون شب تار ..
راه اندر پی راه
شهر اندر پی شهر
به کجا می رفتیم ..!؟
کاش می دانستم ..!
آسمان هم ، سر ناسازی با ما را داشت !
رعد ، چون شیر نری می غرید ..
برق با آتش شمشیری خود ؛
"قصد
داشت "
آسمان را گویی ..؛ "بشکافد ..!"
چادرش را مادر ؛ چتر کرد بر سرمان ..
و به دنبال پناهی ، جایی ..
همچو هاجر ، که به دنبال سراب ..
گشت ؛ شاید که بیابد راهی ..!
آسمان می بارید
رعد ، چون شیر نری می غرید ..
و من و مادر و خواهر ؛
و برادرهایم
..
زیر شلاقهّ بارش – تن رنجوریمان – می لرزید ..!
زنده بودن گاهی ؛
نعمتی نیست ؛ که به
شکرانه آن
سجده بر خاک بساییم و عبادت بکنیم !
مادرم هم آن روز ؛
به دیار ابدیت پیوست
..!
تن رنجوری خواهر ، هرگز ؛
تا به مقصد نرسید ..!
و برادرهایم ،
به شتابان پی آنان
رفتند ..!
زنده بودن گاهی ؛
بس عذابی است ، که در سوگ عزیزان باید ؛
"خاک غم بر سر کرد " و به
بخت بد خویش اندیشید ..
مرگ شاید آن روز
بهترین مرهم و تیمارم بود ؛
ولی افسوس که روگردان بود !
"و تنفر را در تار و پودم انباشت
"
من از این دار ..به جز ، درد ، ندیدم چیزی ..!
سال ها طول کشید ،
تا که "نسیان" به
دادم برسد ؛
و محبت بتواند ، قدری
دل تاریکم را ، به امیدی کم
سو ؛
نور و گرما بخشد ..
برگزیدم جفتی ،
همسری ، تا که به تنهایی خود
نقطه عطفی بگذارم ، شاید ؛
در پناه عشقی ، دلمان گرم شود تا
فردا ..
کلبه عشق و محبت را ما
ساختیم ؛ بر تن تنهایی مان ..
داغی تن هامان ، غالب تنهایی
شد !
بوسه هامان جانی ، تازه
بر کالبد خسته دمید
حاصل عشق و محبت شاید
کودکی شد که به تنهاییمان ؛ پایان داد ..
پسرم تا که به ماهی برسد
همسر از دستم رفت ..!
آه .. این بد یمنی ؛ وای .. این بخت سیاه ؛
تا به کی ؛ گیر گریبانم بود ..!؟
کاش می دانستم ..!
پسرم ،
تا به سرانجام رسد ..
خواب و آرام به چشمم نرسید !
همه حاصل عمرم شده بود
تک تک ثانیه های ثمرش ..
و خدا میداند ؛ به من شوم اقبال .. چه گذشت !
تا که پویایی و فرخندگیش را دیدم ..!
نور چشمم شده بود ؛ نگران قد و رعنایی او
ولی افسوس ؛ که این شادی کوتاهی بود ..!
چون که روزی او هم
سخنی از سفری گفت ؛ که بند دل من ..
ناگه از هم
بدرید ..!
آه صد درد و دریغ و افسوس
پسرم هم ، چو پدر رفت ، پس گمشدگی ..!
پانوشت : مرگ هم واقعیتی است همانند تمامی مراحل زندگی
که فرار از آن ممکن نیست ...!
به هر
تکبیر بانگی
بر منار مسجدی ؛ گاهی ...
سراغی از تو می گیرم !
موذن ...؛
گاه گاهی که دلم تنگ است ...
به بانگ آهنگ تکبیرت ..؛
صفایی ده به دل
"چون که خوش آهنگ است ...!"

... اوایل انقلاب ، نیمه دوم سال 58 ، که به یمن انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تعطیل شد ؛ هر کدام از بچه ها ، پرت شدند طرفی ! شهرستانی ها که از خدا خواسته ؛ بی معطلی ، بار و بنه را بستند و د برو که رفتی ولایت ! تهرانی ها هم ، هر کدام به طرفی . یادش بخیر ؛ دوستی داشتم تئاتری . بیشتر، تئاترهای خیابانی کار می کرد ، و بعضا در مناسبت هایی ، تعزیه میخواند . آمد پیشم و اصرار که ، یک نمایشنامه بنویسم برای اجرا ... ! که گفتم :" برادر من ، تو هم وقت گیر آوردی در این بی حوصلگی !؟" که گفت :" اتفاقا همین الان وقتش است ؛ تو پیس را بنویس ، بقیه اش هم با من ...!"
... چند روزی این پا و آن پا کردم ؛ بلکه پشیمان
شود ؛ که نشد ! و هر روز هم اصرارش بیشتر ؛ بالاخره ، ناچار دست به قلم شدم . خیلی
فکر کردم که درام بنویسم یا طنز !؟ اما با موقعیت آن روزها ، که غم و غصه همین
طوری هم ، تمام زندگیمان را پر کرده بود ؛ احساس کردم ... نوشتن درام ، نمک به زخم
پاشیدن است ؛ برای همین هم سعی کردم ؛ نمایشنامه ای بنویسم که کمی غم و غصه از
چهره ها بزداید و لبخندی به لب ها بنشاند .
یک هفته ای طول کشید تا نمایشنامه در آمد . در این فاصله دوستم هم تمامی مقدمات را
آماده کرد . بازیگران که اکثرا از دوستان و هم دانشکده ای های خودمان بودند و برای
تمرین هم که سالن تئاتر دانشکده داشت خاک می خورد !
... از همان روز اول تمرین ، یکی دو سه تا از بچه های سلسبیل که از رفقا و بچه محل های "سعید قرتی" بودند ؛ شده بودند مشتری پاچالی تماشای تمرین بچه ها ! با سعید می آمدند و با او هم می رفتند . یکی دو روز اول ؛ ای ... اعتراضکی از طرف بعضی از بچه ها بود که ، موقع تمرین حضور یکی دو سه تا تماشاچی ، تمرکزمان را به هم می زند و موضوع لو می رود و از این حرف ها ... ، ولی آن قدر این بچه ها ، صمیمی و شاد و شنگول بودند که همه ، خیلی زود به حضورشان عادت کردیم . کما اینکه ، یک روز که نیامدند ؛ همه سراغشان را از سعید می گرفتند . آخر تمرین هم یکیشان با ساز دهنی ، رنگ می گرفت و یکی شان هم ترانه های کوچه بازاری را با قر و اطوار می خواند و سعید هم که معطل ......بود ، یک دلی از عزا در می آورد و قر کمرش را چاشنی زحمت رفقا ...!
... در این یکی دو سه ماهه تمرین ؛ دوستم هم ، زد به در و دیوار که سالنی جور کند برای اجرا ؛ دنبال کم هم نبود ؛ به کمتر از تئاتر شهر و تالار وحدت هم ، نمی خواست که رضایت بدهد ! برای سالن های دولتی هم ، باید مجوز اجرا می گرفتیم و این هم یعنی هفت خان رستم ...؛ که این دوست عزیز ما ، پاشنه ها را ور کشید و سفت و سخت افتاد دنبال کار ! تا بالاخره ، قرار شد ، اجرا در یکی از سالن های تئاتر شهر انجام شود . و شب اول اجرا هم ، هیئت داوری جهت صدور مجوز ؛ اجرا را ببینند و در صورت تایید مجوز صادر شود .
... تماشاچی های شب اول ، اکثرا ، افتخاری و دعوتی بودند . ردیف اول صندلیها هم در اختیار هیئت ژوری بود که با میهمانانشان ، ده دوازده نفری می شدند . نمایش در بهترین کیفیت ممکنه اجرا شد و از آنجایی که طنز مایه ای بود شاد و کمیک ؛ خنده بسیاری بر لبهای غمگین و غصه دار تماشاچیان نشاند . نمایش که تمام شد و چراغهای سالن روشن گردید ؛ پرده کنار رفت و بازیگران برای تشکر و تعظیم ، در مقابل تماشاچیان به صف ایستادند و تماشاچیان با کف زدن های مداوم خود تشویق جانانه ای کردند . از پشت پرده صورت تک تک اعضای هیئت ژوری را که نگاه می کردم ؛ ظاهرا رضایت را می شد ، در عمق چشمانشان دید . که ناگهان ؛ چشمتان روز بد نبیند ؛ از ته سالن صدای ساز دهنی با رنگ شادی ، بلند شد ؛ و بلافاصله رفقای سعید بودند که شروع کردند به خواندن یکی از معروفترین ترانه های ایرانی ...!
" حالا بابا کرم
آره دوستت دارم
شیشه بابا رو نشکنی
آی بستنی و آی بستنی ..."
و تمام تماشاچیان هم با آن ها همنوا شدند و بدتر از آن
سعید بود که آنچنان ؛ رقصی کرد روی سن ؛
که همه چهار چشمی هاج و واج مانده بودند ! و بد تر از همه ، اعضای هیئت ژوری بود
که چشمانشان ؛ از حدقه در آمده بود که هیچ ؛
دهانشان هم از تعجب آن چنان باز مانده بود که تا ته حلقشان را هم می شد دید
...!
به ضرب آهنگ انگشتی به
در ...
گاها ، تلنگر هم ...
می گویند ..!
مرا با واژه و پیغام
کاری نیست ..؛
که شاعر مسلکی باید ..!
هر از گاهی که دل تنگ
است و ...
هر سازی که می بینی ، بد آهنگ است و
...
بین آشنا و غیر هم ؛ جنگ است ...!
من ژولیده دل مست ...
به ضرب آهنگ انگشتی ...
صدای نیم بند یک تلنگر ...
"...شاد و مشتاقم ...!"
پانوشت : استعاره های
استاد "مهدی اخوان ثالث " آنچنان دلنشین است
که گویی ؛ شمیم طراوات و
تازگیش ، هر روز بیشتر از دیروز است .
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ... 4/8/1388 تهران

"چشم در راهیم "
الا ؛ ای رهنوردان ،شبا هنگام
که با تن ها و تنهایی
به هنگام غروب و پاره ای از شب
به گم ، راهی ...
کزین پیش هیچکس ، گاهی
رهی در آن نپیموده ...!
"گام
بنهادید ..."
و زیر کورسوی نور مه تابی
قدم در راه ناپیدایه و گم ، راه
به سوی مقصدی ؛ کو برتر از کعبه ست...!
"نظرهاتان یکی کردید..."
بدانید ؛ کین ره تنهایی و گم ، راه
به دل دارد ؛ حزین زائرانی نورس و نوپا
اگر دیدید ؛ جوانانی برومند و مهین سیما
بپرسید از نشان و از کیانشان
که شاید ؛ گمنشانانی ، ز ما باشند ...!
"بگویید
چشم در راهیم ..."
بگویید هر غروب و بعد هر مغرب
که بانگ آهنگ تکبیری فرو افتد
همه کوی و همه برزن
معطر ، از گلاب و مشک می گردد
و مادر ؛
چادرش بر سر ؛
به سکوی کنار در
"نشسته ، چشم
بر راه است ..."
پانوشت
: فزون از پنج سال است ؛ که از زائران گمنشانمان ؛ نشانی نیست !
"اگر دیدید آنها را ؛
بگویید ؛چشم در
راهیم ..." 24/مهر/88

کراوات سبز
..... تولد
پسرم بود ، "حسین
سالار "، تولد پنج سالگیش . به همین خاطر هم کمی زودتر از شرکت بیرون زدم . خیابان
ولیعصر حوالی پارک ملت شلوغ بود ؛ شلوغ تر از همیشه ! هر از چند متری ، کپه ای از
جوانان ، دور هم جمع بودند .
با مچ بند و روسری های سبز . قرار بود با تجمع و راه پیمایی آرام ، ندای اعتراضشان
را به گوش مردم و مسئولین برسانند . به
منزل که رسیدم ، دوشی گرفتم و لباسی عوض کردم . نمیدانم چرا بین ده ها کراواتی که
داشتم ، بی اختیار کراوات سبز خوشرنگی را انتخاب کردم که تا آن روز ، استفاده
نکرده بودم . با کت و شلوار سدری و پیراهن مغز پسته ای که پوشیده بودم ؛ خیلی هم
آهنگ شد . همسرم در آمد که :" تو هم وقت گیر آوردی ! همین امروز که
راه پیمائیه ؛ کراوات سبز زدی!؟
..... طبق عادت یکی از قشنگ ترین لباسهای حسین سالار را هم تنش کردیم و به اتفاق هم راه افتادیم . سوار اتوموبیل شدیم و از خیابان ولنجک سرازیر شدیم . قبل از هرچیز ، به طرف قنادی لادن رفتم که کیک تولد را سفارش داده بودم . ازدحام و ترافیک اتوموبیلها تمام فرعی های منتهی به خیابان ولیعصر را فرا گرفته بود . از هر طرف که می رفتم ؛ ترافیک و راه بندان سد راهم بود ؛ به هزار زحمت خودم را تا پسیان رساندم . بیشتر از نیم ساعت پشت چراغ تقاطع پسیان و ولیعصر ؛ گیر کردم . در همین فاصله هم بود که درگیری شروع شد . درگیری ها به حدی بود که چپ و راست ، چوب و چماق بود که بر سر هم می شکستند . به هزار زحمت به خیابان ولیعصر رسیدیم . با اینکه تا قنادی لادن راه اندکی بود ؛ به علت درگیری ها و ترافیک و راه بندان ، بیش از سه ربع ساعت طول کشید ، تا قنادی لادن رسیدیم .
..... از ترس اینکه مبادا ، سبزی کراواتم باعث دلخوری و ناراحتی ، بعضی ها شود ! کراواتم را باز کردم و به حسین سالار پسرم دادم و گفتم :" بابا اینو نگهدار ؛ تا من یه جا پارک کنم !" حسین سالار کراوات را گرفت و با کمی جابجا شدن ؛ زیرش قایم کرد ! گفتم :" بابا چیکار میکنی !؟ چروکش کردی !؟" نگاهی به صورتم انداخت و گفت :" وقت گیر آوردی بابا !؟ همین امروز که تولد منه باید کراوات سبز میزدی !؟ من که اگه پلیس بیاد ؛ میگم ایشونو نمیشناسم ؛ خودت میدونی !" با تعجب پرسیدم :" اونوقت نمی گن پس تو این ماشین چیکار میکنی !؟" ابرویی بالا انداخت و گفت :" میگم ؛ ایشون راننده آژانسه !"
"هوادار "
........ منتظر تاکسی بود ، مثل همیشه ، هر از چند گاهی ، اتوموبیلی برایش چراغی می زد و سرعتش را کم می کرد . و "آذر" که صورتش را بر میگرداند ؛ اتوموبیل به راهش ادامه میداد . دم دمای غروب بود و هوا گرگ و میش ؛ سوز ملایم آبان ماه پاییزی ، از دکمه باز یقه مانتو ، سینه هایش را قلقلک می داد . سرما باعث شد ،کمی خودش را جمع و جور کند . خیلی عجله ای نداشت ؛ چند قدمی را به آهستگی به عقب برگشت . خیابان خلوت بود و هر از چندگاهی اتوموبیلی نفیر کشان از کنارش می گذشت . از دور چراغهای اتوموبیل آلبالویی رنگی را دید ؛ که برایش روشن و خاموش میشد . ابتدا صورتش را بر گرداند و یکی دو قدمی را خلاف جهت رفت . اتوموبیل به آرامی از کنارش گذشت و چند متری جلوتر توقف کرد . اتوموبیل از کنارش که رد میشد ؛ "آذر" از روی کنجکاوی شاید ، زیر چشمی نگاهی به راننده کرد ، که عاقله مردی بود چهل ، پنجاه ساله با ریش جوگندمی و کت و شلوار اطو کشیده ! اتوموبیل که توقف کرد ، زن هم صورتش را برگرداند و ایستاد . زن زیر چشمی اتوموبیل را می پایید ، کاملا مشخص بود که اتوموبیل خیال رفتن ندارد . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا اتوموبیل چند متر فاصله را دنده عقب به سوی زن برگشت . وقتی به هم رسیدند ، زن نگاهش را از راننده دزدید ! راننده به بهانه پرسش آدرسی سر صحبت را باز کرد ، و آذر هم جوابی داد و راننده تعارفی کرد که " اگر اجازه بدید ، تا مقصد در خدمتتون باشم " زن هم کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره هم رضایت داد .
............ مرد، قاضی دادگستری بود و کاندید انتخاباتی مجلس ؛ از آذر خواست که در ستاد انتخاباتیش ؛ مشغول به کار شود . زن هم که ماه ها بود به دنبال کار ، زمین و زمان را به هم دوخته بود ؛ بی هیچ اعتراضی پذیرفت . اقلش این بود که از این علافی و آوارگی که نجات می یافت . ستاد انتخاباتی قاضی منزل بزرگ و مشجری بود در شمال شهر ؛ با ساختمانی وسیع و چندین اتاق و هال و پذیرایی . به درب بزرگ منزل که رسیدند ، قاضی در را با ریموت باز کرد و به آرامی از لای درب نیمه باز , عبور کرد . ابتدا "آذر" کمی هول برش داشت ، ولی خیلی زود به اعصابش مسلط شد و خودش را به دست خدا سپرد ؛ که چاره ای هم ، جز این نداشت . نزدیک عمارت که رسیدند ؛ چراغ های روشن داخل ساختمان کمی آرامش کرد . بی اینکه به روی خودش بیاورد ؛ همراه با قاضی ، وارد ساختمان شد . همین که یکی ،دو ، سه نفری را دید ؛ که هر یک مشغول کاری بودند ، خیالش کاملا راحت شد . از فردا شده بود کارش ؛ هر روز صبح ، به اتفاق قاضی که سر راهش بود ، به ستاد می آمد و تا پاسی از شب ، مشغول کار بود . همه کاری می کرد ، از جوابگویی تلفن و ارسال فاکس و مرتب کردن نامه های ارسالی و رسیده ، گرفته ، تا پذیرایی و گاها آبیاری باغچه ها ! حسابی با بچه های ستاد اخت شده بود . کلا ، آدم زود جوش و مهربانی بود .
........... آن روز که قاضی با زن و دخترش ، که هم سن آذر بود به ستاد آمد ؛ بیشتر از همه "آذر" بود که خوشحال شد ! و حسابی با آنها گرم گرفت ؛ آن قدر که به دل هردوشان نشست . آخر ، هر ازگاهی که قاضی ، با آذر تنها می شد ؛ شیطنت هایی می کرد و گوشه هایی می زد ؛ که زن با تردستی و مهارت ، پاتک می کرد . با هر دوشان حسابی گرم گرفت و خودش را در دل آنها جا داد . دست کمش این بود ، که گیر قاضی هم ، از آن روز کمتر شد ! گو اینکه هر چه به انتخابات ، نزدیکتر میشدند ؛ سر قاضی هم شلوغ تر میشد و خیال "آذر" هم راحت تر ! با اینکه ، آنقدر کارش زیاد شده بود ، که گاها ، مجبور میشد تا پاسی از نیمه شب را، در ستاد کار کند ؛ ولی شکایتی نداشت ! چرا که ، چندر غاز حقوقی داشت و سرش هم گرم بود. مهمتر از همه اینکه ، بیشتر وقتش را در ستاد بود و از دار و دعوای منزل دور ! یکی دو ماه آخر را ، از جان مایه گذاشت ، انصافا ! از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب ، هر روز در محله ای ؛ با روی باز و گشاده ، اعلامیه تبلیغاتی قاضی را پخش میکرد و خستگی را به جان میخرید . شاید به امید اینکه ؛ اگر قاضی وکیل مجلس شد ، منشی دفترش باشد و آینده اش تامین !
............ قاضی که رای آورد ، شاید هیچ کس به اندازه "آذر" خوشحال نشد . سر از پا نمی شناخت . بلافاصله تلفن را برداشت و شماره همراه قاضی را گرفت . میخواست اولین کسی باشد ،که به قاضی تبریک بگوید . ولی هر چه بیشتر سعی کرد , کمتر موفق شد ! فردا که به ستاد رفت ، دیگر از آن شوق و شور خبری نبود . داشتند جمع و جور می کردند . با حیرت از سرپرستشان پرسید :" چه خبر شده اینجا !؟" سرپرست گفت :" باید تخلیه کنیم اینجا را ؛ دیگر نیازی به اینجا نیست !" و پاکتی را به "آذر" داد که تسویه حسابش بود و نامه تشکری از طرف قاضی ! چندر غازی که توی پاکت بود ، ارزش حتی یک شب بیداریش رانداشت ؛ و بدتر از آن دو خط نامه قاضی بود ، که مثل اسفند روی آتش ؛ جلز و ولزش را در آورد .
" از اینکه خداوند توفیق خدمت به مردم را ؛ نصیبم کرد ؛ شاکر و سپاسگزارم . و از شما خواهر گرامی که با "هواداریتان " از این حقیر در این مهم سهمی داشتید ؛ نیز کمال امتنان را دارم . موید با شید !"

"اعدام ؛ مجازات بدقولی!!"
.......حسن شیدا و کیومرث مبشری از بچه های قدیم راه شب رادیو بودند . بگذریم که بعدها ، شیدا که دست به قلم بود و شعری می گفت ؛ با علاقه و پشتکاری که داشت ، به تلویزیون رفت و مبشری و دیگران در همان راه شب رادیو ماندند ! اما دوستی ها و هر از گاهی شب نشینی شان ؛ هیچگاه فراموش نشد . در یکی از همین شبچره ها بود ؛ که دور هم بودیم و گپ و گفتمان حسابی گل کرده بود . جمعمان جمع بود و اکثرا آشنا ؛ غیر از یکی دو نفری که چهره هاشان نو بود و نا آشنا ! از همکلاسی های قدیم شیدا . یکی شان قد کوتاهی داشت و چهره ای دلنشین ؛ و آنقدر صمیمی و مهربان ، که به دقیقه نشده ؛ اعتمادی می آفرید که نگو و نپرس ! شاید همین خصوصیات هم بود ؛ که همه پرسشهای در گوشی از شیدا در باره این میهمان تازه وارد بود . شیدا که لبی تر کرده بود و حسابی هم شنگول بود ؛ در حالیکه خنده از لبش محو نمی شد ، گفت : " من و فرامرز از دوران دبیرستان ، همکلاس بودیم . بیست سالی هست که با هم رفقییم . حشر و نشری داشتیم باهم تو این بیست ساله !" کیومرث که چشم در چشم شیدا داشت "انگار به نمایندگی از همه" پرسید : "خوب حالا این آقا فرامرز هم ، مثل خودمان در جرگه هنرمندان آس و پاسه !؟" که صدای خنده حضار را هم به دنبال داشت . و شیدا هم که مجری زبردستی هم بود ؛ در آمد که :" هنرمند که صد البته ! ولی نه در جرگه ما آس و پس ها ! "و وقتی چشم های حیرت زده حضار را دید که پر از پرسش به او خیره بودند ؛ ادامه داد :" این شازده در کار چوب و فلز ؛ اعجوبه ای است برای خودش !" و کیومرث که انگار منتظر چنین فرصتی بود ، گفت :" پس سفارش کتابخانه ما حل شد !؟" و شیدا در آمد که : "البته به شرط اینکه عجله نداشته باشی !" و وقتی حیرت جمع را دید ؛ ادامه داد که :" ساخت بهترین کتابخانه برای فرامرز کمترین کار ممکن است ! وی همانطور که گفتم به شرط این که عجله نداشته باشی !" کیومرث که حوصله اش سر رفته بود پرسید :" مگر چقدر میخواهد طول بکشد !؟ "و شیدا با حالتی تمسخر گفت :" شش ماه ، یک سال ، دوسال ؛ شاید به عمر تو کفاف ندهد ؛ که سهراب جان پیگیری خواهد کرد !" فرامرز که تا آن موقع سرش پایین بود و با لبخند کمرنگی به حرفهای شیدا گوش می کرد به میان حرف های شیدا دوید و گفت :" شیدا جان شوخی می کنند !" و شیدا که تازه افتاده بود به گود ! در آمد که : "بگذارید خاطره جالبی تعریف کنم ." و بی اینکه منتظر اجازه کسی باشد ادامه داد که :" سال 55 که "ادب و هنر امروز" تلویزیون دستم بود ، دوستی داشتم که رئیس دفتر شهبانو بود . از آنجا که "پیکاب مهاری" مرا که ؛ با هنرنمایی فرامرز بسیار زیبا اتاقسازی و تزیین شده بود ؛ چشمش را گرفته بود ! سر صحبت را باز کرد و گفت که : ملکه قصد دارند استیشن هایی را ، با طراحی مدرن و با امکانات سمعی و بصری و تعبیه کتابخانه سیار برای کودکان روستایی محروم سفارش دهند ؛ و مرا مسئول این امر ملوکانه کرده اند ! فکر می کنی ؛ که این دوست هنرمند تو از پس این کار بر بیاید !؟ گفتم : از لحاظ توانایی انجام این کار ؛ قطعا بهتر از فرامرز پیدا نخواهید کرد ! فقط به شرط این که عجله نداشته باشید ! و وقتی بهت و حیرتش را دیدم ، توضیح دادم که این دوست ما ، ای، یک کمی بد قول است ! که به میان حرفم دوید و گفت : نگران آن نباش ؛ حالیش می کنیم که با دم شیر بازی نکند ! درد سرتان ندهم ؛ به اتفاق رفتیم پیش فرامرز که آن موقع کارگاهی داشت در خیابان زنجان . رئیس دفتر مکوکانه ، تمام سنگ هایش را با فرامرز وا کند و سفارش را داد با یک پیش پرداخت دندان گیر و حواله یک استیشن لندروور از کارخانه مرتب . و تاکید بسیار زیاد برای روز تحویل که 4 آبان همان سال بود ؛ که ملکه می خواستند هدیه ای باشد به محضر مبارک ملوکانه ! با اینکه آن موقع اوایل اردیبهشت بود و شش ماهی فرصت بود ؛ همان روز به اتفاق رفتیم کارخانه مرتب و استیشن را تحویل گرفتیم . از فردا هم فرامرزخان ما شروع کردند به کار . نشان به آن نشان که هفته ای نبود ، رئیس به کارگاه سر نزند و از پیشرفت کار مطلع نشود . با اینکه استارت کار خوب بود ، ولی کم کم بی خیالی و گشادبازی آقا فرامرز باعث شد که روزها از پس هم بگذرند و کار پیشرفتی نداشته باشد . و تهدیدها و تشویق های هر از گاه رئیس هم ، کوچکترین اثری که نداشت ، هیچ ! تازه باعث لجبازی آقا هم شد . خلاصه آبان هم آمد از "استیشن فرهنگی سیار" خبری نشد که نشد ! رئیس به هر بهانه ای بود با همان چرب زبانی و پاچه خاری ذاتی ؛ ملکه را قانع کردند که ، کار ، کار سنگینی است و ابتکاری نو و زمان بیشتری را نیازمند است ؛ و اجازه آماده سازی استیشن را برای یک سال دیگر تمدید کرد . این بار فشار را چند برابر کردند و تهدید و ارعاب را چندین برابر ! بازهم روزها از پس هم گذشت و رسیدیم به شهریور سال بعد . با این لندروور چه حالی که نکردیم در این یک سال و نیمه ! فقط دو سه باری رفتیم شمال ؛ از بلندگویی که در استیشن تعبیه شده بود ؛ چه قدر ادای ماشین های پلیس را در آوردیم ! رئیس که دید انگار ماجرای پارسال می خواهد تکرار شود و هیچ یک از تهدیدهایش هم افاده ای نکرد ؛ دست به دامن ساواک شد و چشمتان روز بد نبیند ! یک روز ریختند و آقا را کت بسته بردند سازمان امنیت ؛ "تا پای اعدام رفت آقا فرامرز" 15 روز مهمان ساواک بود آقا ؛ حسابی پذیرایی کردند ؛ در این مدت ! مرخصش که کردند ؛ به ماه نرسید که استیشن را تمام وکمال تحویل داد ! تا چهارم آبان چند روزی مهلت بود ، به مراسم و پرده برداری و تشکر ملوکانه از طراح و سازنده استیشن فرهنگی ؛ از صدقه سری آقا ، مرا هم دعوت گرفتند. باورتان نمی شود اگر بگویم روز مراسم آقا ، معلوم نشد کجا تشریف برده بودند ؛ که به مراسم نرسیدند ! و پس از کلی این پا و آن پا کردن رئیس و بنده مفلوک ! بالاخره ، من بیچاره برای فرار از مهلکه پیشنهاد دادم که آقای رئیس خود کاندید دریافت پاداش ملوکانه شوند که بسیار هم ارزنده بود !! حالا آقا کیومرث شما مختارید که کتابخانه تان را به ایشان سفارش دهید ؛ اگر صبر ایوب دارید یا زور ساواک ! و بهت به جای خنده روی لب های حضار ماسید !
.jpg)
/* /*]]>*/
"کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!"
......... چهل پنجاه ساله های تهرانی ، خوب یادشان است که اوایل انقلاب ، خیابان پهلوی اسبق ؛ مصدق سابق ؛ ولی عصر امروز ، حد فاصل دوراه یوسف آباد تا میدان ولیعصر ، مدت مدیدی شده بود پاتوق انواع دست فروش ها ! به طوری که تمامی پیاده روی پهن خیابان ، آن چنان اشغال شده بود که به جز باریکه راهی تنگ ,راهی برای عبور نبود. ابتدا دست فروش های لباس ،هر از جایی بساطشان را پهن کردند و صدای اعتراض مغازه دارها هم به جایی نرسید ! کم کم ؛ از هر صنف و دسته ای که فکرش را بکنی ، یک شعبه بساطی در کنار پیاده رو خیابان مصدق آن روز ، زده شد. قیمت هاشان هم ،خوب ؛ مناسب حال بود و مشتریانشان هم هر روز بیشستر از دیروز ! بساطی ها که دیدند کارشان گرفته و شهر هم شهر هرت است و بی قانون ! به فکر سرپناهی افتادند که هم از آزار و آسیب برف و باران و باد و آفتاب در امان باشند و هم اینکه سر قفلی بساطیشان را تثبیت کنند . به همین خاطر هم هر یک به وسعش چادری علم کرد و به جای بساطی ؛ دکه و دکانی به هم زد . تا آنجا که تا چشم به هم بزنی ، تمام پیاده روی خیابان مصدق شد چادرها و دکه های به هم پیوسته بزرگ و کوچک !
......... غیر از بساطی ها یکی دو نفری هم بودند "فرصت
طلب" . از همانها که از آب کره می گیرند . این ها که دیدند موقعیت مناسب است
، چادرهایی را علم کردند ، که هم بزرگتربود ؛ و هم شیک تر و با کیفیت تر !
و ودیعه ای تعیین کردند و اجاره ای ؛ بساطی های جدید هم که دیر جنبیده بودند و
جایی نداشتند برای بساطشان ؛ با هر قیمتی این چادرها را اجاره می کردند . دوستی
داشتم که آن موقع دانشجوی دانشگاه هنرهای زیبا بود و تآتر می خواند . او و دوستانش
به هر دری زده بودند ؛ بلکه سالن تآتری را برای تمرینشان بیابند ؛ داستانشان شده
بود جن و بسم ا... . تا اینکه با "ممد کراواتی" آشنا می شوند ، که یکی
از همان فرصت طلب ها بود که ، چادری علم کرده بود و دامی گسترده ؛ تا شکار چه باشد
و چه پیش آید ؛ که قرعه به نام گروه تآتری این دوست ما در آمد ؛ و چقدر خوشحال
بودند ، که بالاخره سر پناهی و جایی یافته اند برای تمرینشان ! حال اینکه این گروه
دانشجویی آس و پاس ، چگونه توانستند ودیعه و پول پیش چادر را تهیه کنند ؛ خود
داستانی است مفصل ! خلاصه بعد از پرداخت ودیعه و اجاره چادر ، مستقر شدند و شروع
کردند به تمرین .
.......... اوایل چادر خالی بود و هوا سرد . کم کم هر یک از گروه وسیله ای با خود آورد . یکی والور نفتی برای گرما و پخت و پز ، یکی پتو و تخت و تشک برای استراحتشان ، یکی زیر انداز و صندلی کهنه ای برای نشستن . خلاصه خیلی طول نکشید ، که چادر شد ، گرم و محل زندگی . دانشجو بوددند و هر یک از شهری . چادر شد هم محل تمرین پیس های تآتری شان ؛ و هم خوابگاه و محل زندگیشان . تا چشم به هم زدند ، ماه تمام شد و سر و کله "ممد کراواتی" پیدا شد برای دریافت اجاره . بچه ها که با هزار قرض و قوله ودیعه را جور کرده بودند ، دیگر هیچکدام راه به جایی نداشتند تا اجاره را که ، کم هم نبود جور کنند . مهلت خواستند و ممد کراواتی پس از کلی منت ؛ 48 ساعت مهلت داد . بچه ها به هر دری زدند ؛ نشد که اجاره جور شود . مهلت تمام شد و دوباره سر و کله ممد کراواتی پیدا شد . بچه ها هر کدام به زعم خودشان ؛ زبان ریختند و خواهش و تمنا کردند تا مهلتی دیگر بگیرند . ممد کراواتی این بار خیلی سخت گرفت ولی بالاخره 48 ساعت مهلت را تمدید کرد . بچه ها این بار هر زوری داشتند زدند تا بلکه خجالت ممد کراواتی را نکشند . ولی نشد که نشد .
.......... این بار دیگر ، راهی برای فرار نبود . ممد کراواتی هم ، بی هیچ ثانیه ای تآخیر ، سر 48 ساعت پیدایش شد . بچه ها که دیگر ، هیچ فکری به ذهنشان نمی رسید ، ابتدا شروع کردند به تعریف و تمجید و پاچه خاری اجباری ؛ و تعارف قهوه و سیگار مالبورو . یک باره ، یکی از بچه ها ، از دهانش در رفت که "ممد آقا عجب چهره نیمیکی داری انگاری ساخته شده برای آرتیستی !" ممد کراواتی که تا آن موقع ، چنان اخمی کرده بود که با یک من عسل هم نمی شد خورد ؛ به یک باره گل از گلش شکفت و چنان نیشش تا بنا گوش باز شد ، که چشمان بچه ها از حیرت ، هر کدام از گشادی به اندازه یک پیاله شد . ممد کراواتی بادی به غبغب انداخت و گفت :" جدی میگی!؟ قبلا هم بهم گفتن ؛ حقیقتش یکی دو تا پیشنهاد هم داشتم ؛ که خیلی باهاشون حال نکردم ...." بچه ها که دیدند ، موقعیت مناسب است ، هر کدام به طریقی ، شروع کردند به تعریف و تعارف . تا حدی که یکی از بچه ها دعوتش کرد به تمریناتشان . ممد کراواتی هم که عشق آرتیستی اختیار از کفش ربوده بود ، آب لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت :"خیالی نیست ؛ فقط گفته باشم ؛ من غیر نقش اول شرمندتون میشم !!!"
.......... دوستم تعریف می کرد : چشمتان روز بد نبیند؛ از فردا حکایتی داشتیم با این "ممد آقای کراواتی" . اولا که به هیچ عنوان حاضر نبود ، کوچکترین تغییر لباسی دهد . و اصرار داشت که الا و بلا ، فقط و فقط با کت و شلوار گاواردین مشکی و پیراهن یقه آهاری انگلیسی و کراوات شرابی ابریشمی ایتالیا ، بازی می کند و بس ! از آن بد تر لهجه لاتی چاله میدانیش بود ؛ که خودمان را کشتیم که حداقل کمی با تیپ جنتلمنیش هماهنگ کنیم ؛ نشد که نشد . دست آخر هم مجبور شدیم ؛ نمایشنامه ای بنویسیم ، متناسب با شخصیت ایشان . بچه های گروه از این وضعیت تحمیلی به قدری کلافه بودند ؛ که اصلا ، دل به کار نمی دادند . ولی در عوض بیشتر از همه " ممد کراواتی" بود که چنان با عشق و علاقه ، دیالوگ ها و نقشش را تمرین می کرد که باعث حیرت و تعجب همه شده بود . تا بالاخره هم پس از سه چهار پنج ماهی ، با تلاش بچه ها و دست به جیب شدن "ممد آقا" سالنی برای نمایش تدارک دیدیم و با تراکت هایی که تهیه دیده بودیم ؛ جماعتی را به سالن کشیدیم . شب اول اجرا ، خیلی از صندلی ها خالی بود ولی باز هم کمتر از انتظارمان نبود . شب اول اجرا که تمام شد ، بیش از ده دقیقه همان تماشاچیان اندک برایمان ایستاده کف زدند . و تمامشان بدون استسناء از "ممد کراواتی" امضا گرفتند ! شب بعد حتی یک صندلی خالی هم نبود . و بلیط های شب های بعد تا یکی دو هفته رزو شده بود .
........... یکی از مجله های معروف تآتری نوشت :" نمایشنامه کراواتی ها به بهشت نمی روند" با بازیگری آقای محمد ......... معروف به "ممد کراواتی" پس از مدت ها جانی تازه به تآتر بخشید ......!!!