|
هنر،ادبیات،تئاتر
|
.jpg)
/* /*]]>*/
"کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!"
......... چهل پنجاه ساله های تهرانی ، خوب یادشان است که اوایل انقلاب ، خیابان پهلوی اسبق ؛ مصدق سابق ؛ ولی عصر امروز ، حد فاصل دوراه یوسف آباد تا میدان ولیعصر ، مدت مدیدی شده بود پاتوق انواع دست فروش ها ! به طوری که تمامی پیاده روی پهن خیابان ، آن چنان اشغال شده بود که به جز باریکه راهی تنگ ,راهی برای عبور نبود. ابتدا دست فروش های لباس ،هر از جایی بساطشان را پهن کردند و صدای اعتراض مغازه دارها هم به جایی نرسید ! کم کم ؛ از هر صنف و دسته ای که فکرش را بکنی ، یک شعبه بساطی در کنار پیاده رو خیابان مصدق آن روز ، زده شد. قیمت هاشان هم ،خوب ؛ مناسب حال بود و مشتریانشان هم هر روز بیشستر از دیروز ! بساطی ها که دیدند کارشان گرفته و شهر هم شهر هرت است و بی قانون ! به فکر سرپناهی افتادند که هم از آزار و آسیب برف و باران و باد و آفتاب در امان باشند و هم اینکه سر قفلی بساطیشان را تثبیت کنند . به همین خاطر هم هر یک به وسعش چادری علم کرد و به جای بساطی ؛ دکه و دکانی به هم زد . تا آنجا که تا چشم به هم بزنی ، تمام پیاده روی خیابان مصدق شد چادرها و دکه های به هم پیوسته بزرگ و کوچک !
......... غیر از بساطی ها یکی دو نفری هم بودند "فرصت
طلب" . از همانها که از آب کره می گیرند . این ها که دیدند موقعیت مناسب است
، چادرهایی را علم کردند ، که هم بزرگتربود ؛ و هم شیک تر و با کیفیت تر !
و ودیعه ای تعیین کردند و اجاره ای ؛ بساطی های جدید هم که دیر جنبیده بودند و
جایی نداشتند برای بساطشان ؛ با هر قیمتی این چادرها را اجاره می کردند . دوستی
داشتم که آن موقع دانشجوی دانشگاه هنرهای زیبا بود و تآتر می خواند . او و دوستانش
به هر دری زده بودند ؛ بلکه سالن تآتری را برای تمرینشان بیابند ؛ داستانشان شده
بود جن و بسم ا... . تا اینکه با "ممد کراواتی" آشنا می شوند ، که یکی
از همان فرصت طلب ها بود که ، چادری علم کرده بود و دامی گسترده ؛ تا شکار چه باشد
و چه پیش آید ؛ که قرعه به نام گروه تآتری این دوست ما در آمد ؛ و چقدر خوشحال
بودند ، که بالاخره سر پناهی و جایی یافته اند برای تمرینشان ! حال اینکه این گروه
دانشجویی آس و پاس ، چگونه توانستند ودیعه و پول پیش چادر را تهیه کنند ؛ خود
داستانی است مفصل ! خلاصه بعد از پرداخت ودیعه و اجاره چادر ، مستقر شدند و شروع
کردند به تمرین .
.......... اوایل چادر خالی بود و هوا سرد . کم کم هر یک از گروه وسیله ای با خود آورد . یکی والور نفتی برای گرما و پخت و پز ، یکی پتو و تخت و تشک برای استراحتشان ، یکی زیر انداز و صندلی کهنه ای برای نشستن . خلاصه خیلی طول نکشید ، که چادر شد ، گرم و محل زندگی . دانشجو بوددند و هر یک از شهری . چادر شد هم محل تمرین پیس های تآتری شان ؛ و هم خوابگاه و محل زندگیشان . تا چشم به هم زدند ، ماه تمام شد و سر و کله "ممد کراواتی" پیدا شد برای دریافت اجاره . بچه ها که با هزار قرض و قوله ودیعه را جور کرده بودند ، دیگر هیچکدام راه به جایی نداشتند تا اجاره را که ، کم هم نبود جور کنند . مهلت خواستند و ممد کراواتی پس از کلی منت ؛ 48 ساعت مهلت داد . بچه ها به هر دری زدند ؛ نشد که اجاره جور شود . مهلت تمام شد و دوباره سر و کله ممد کراواتی پیدا شد . بچه ها هر کدام به زعم خودشان ؛ زبان ریختند و خواهش و تمنا کردند تا مهلتی دیگر بگیرند . ممد کراواتی این بار خیلی سخت گرفت ولی بالاخره 48 ساعت مهلت را تمدید کرد . بچه ها این بار هر زوری داشتند زدند تا بلکه خجالت ممد کراواتی را نکشند . ولی نشد که نشد .
.......... این بار دیگر ، راهی برای فرار نبود . ممد کراواتی هم ، بی هیچ ثانیه ای تآخیر ، سر 48 ساعت پیدایش شد . بچه ها که دیگر ، هیچ فکری به ذهنشان نمی رسید ، ابتدا شروع کردند به تعریف و تمجید و پاچه خاری اجباری ؛ و تعارف قهوه و سیگار مالبورو . یک باره ، یکی از بچه ها ، از دهانش در رفت که "ممد آقا عجب چهره نیمیکی داری انگاری ساخته شده برای آرتیستی !" ممد کراواتی که تا آن موقع ، چنان اخمی کرده بود که با یک من عسل هم نمی شد خورد ؛ به یک باره گل از گلش شکفت و چنان نیشش تا بنا گوش باز شد ، که چشمان بچه ها از حیرت ، هر کدام از گشادی به اندازه یک پیاله شد . ممد کراواتی بادی به غبغب انداخت و گفت :" جدی میگی!؟ قبلا هم بهم گفتن ؛ حقیقتش یکی دو تا پیشنهاد هم داشتم ؛ که خیلی باهاشون حال نکردم ...." بچه ها که دیدند ، موقعیت مناسب است ، هر کدام به طریقی ، شروع کردند به تعریف و تعارف . تا حدی که یکی از بچه ها دعوتش کرد به تمریناتشان . ممد کراواتی هم که عشق آرتیستی اختیار از کفش ربوده بود ، آب لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت :"خیالی نیست ؛ فقط گفته باشم ؛ من غیر نقش اول شرمندتون میشم !!!"
.......... دوستم تعریف می کرد : چشمتان روز بد نبیند؛ از فردا حکایتی داشتیم با این "ممد آقای کراواتی" . اولا که به هیچ عنوان حاضر نبود ، کوچکترین تغییر لباسی دهد . و اصرار داشت که الا و بلا ، فقط و فقط با کت و شلوار گاواردین مشکی و پیراهن یقه آهاری انگلیسی و کراوات شرابی ابریشمی ایتالیا ، بازی می کند و بس ! از آن بد تر لهجه لاتی چاله میدانیش بود ؛ که خودمان را کشتیم که حداقل کمی با تیپ جنتلمنیش هماهنگ کنیم ؛ نشد که نشد . دست آخر هم مجبور شدیم ؛ نمایشنامه ای بنویسیم ، متناسب با شخصیت ایشان . بچه های گروه از این وضعیت تحمیلی به قدری کلافه بودند ؛ که اصلا ، دل به کار نمی دادند . ولی در عوض بیشتر از همه " ممد کراواتی" بود که چنان با عشق و علاقه ، دیالوگ ها و نقشش را تمرین می کرد که باعث حیرت و تعجب همه شده بود . تا بالاخره هم پس از سه چهار پنج ماهی ، با تلاش بچه ها و دست به جیب شدن "ممد آقا" سالنی برای نمایش تدارک دیدیم و با تراکت هایی که تهیه دیده بودیم ؛ جماعتی را به سالن کشیدیم . شب اول اجرا ، خیلی از صندلی ها خالی بود ولی باز هم کمتر از انتظارمان نبود . شب اول اجرا که تمام شد ، بیش از ده دقیقه همان تماشاچیان اندک برایمان ایستاده کف زدند . و تمامشان بدون استسناء از "ممد کراواتی" امضا گرفتند ! شب بعد حتی یک صندلی خالی هم نبود . و بلیط های شب های بعد تا یکی دو هفته رزو شده بود .
........... یکی از مجله های معروف تآتری نوشت :" نمایشنامه کراواتی ها به بهشت نمی روند" با بازیگری آقای محمد ......... معروف به "ممد کراواتی" پس از مدت ها جانی تازه به تآتر بخشید ......!!!