تبليغاتX
کلوب فرهنگی
هنر،ادبیات،تئاتر

 

کراوات سبز

..... تولد پسرم بود ، "حسین سالار "، تولد پنج سالگیش . به همین خاطر  هم کمی زودتر از شرکت بیرون زدم . خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت شلوغ بود ؛ شلوغ تر از همیشه ! هر از چند متری ، کپه ای از جوانان ، دور هم جمع بودند .
با مچ بند و روسری های سبز . قرار بود با تجمع و راه پیمایی آرام ، ندای اعتراضشان را به گوش مردم و مسئولین برسانند .  به منزل که رسیدم ، دوشی گرفتم و لباسی عوض کردم . نمیدانم چرا بین ده ها کراواتی که داشتم ، بی اختیار کراوات سبز خوشرنگی را انتخاب کردم که تا آن روز ، استفاده نکرده بودم . با کت و شلوار سدری و پیراهن مغز پسته ای که پوشیده بودم ؛ خیلی هم آهنگ شد . همسرم در آمد که :
" تو هم وقت گیر آوردی ! همین امروز که راه پیمائیه ؛ کراوات سبز زدی

..... طبق عادت یکی از قشنگ ترین لباسهای حسین سالار را هم تنش کردیم و به اتفاق هم راه افتادیم . سوار اتوموبیل شدیم و از خیابان ولنجک سرازیر شدیم . قبل از هرچیز ، به طرف قنادی لادن رفتم که کیک تولد را سفارش داده بودم . ازدحام و ترافیک اتوموبیلها تمام فرعی های منتهی به خیابان ولیعصر را فرا گرفته بود . از هر طرف که می رفتم ؛ ترافیک و راه بندان سد راهم بود ؛ به هزار زحمت خودم را تا پسیان رساندم . بیشتر از نیم ساعت پشت چراغ تقاطع پسیان و ولیعصر ؛ گیر کردم . در همین فاصله هم بود که درگیری شروع شد . درگیری ها به حدی بود که چپ و راست ، چوب و چماق بود که بر سر هم می شکستند . به هزار زحمت به خیابان ولیعصر رسیدیم . با اینکه تا قنادی لادن راه اندکی بود ؛ به علت درگیری ها و ترافیک و راه بندان ، بیش از سه ربع ساعت طول کشید ، تا قنادی لادن رسیدیم .

..... از ترس اینکه مبادا ، سبزی کراواتم باعث دلخوری و ناراحتی ، بعضی ها شود ! کراواتم را باز کردم و به حسین سالار پسرم دادم و گفتم :" بابا اینو نگهدار ؛ تا من یه جا پارک کنم !" حسین سالار کراوات را گرفت و با کمی جابجا شدن ؛ زیرش قایم کرد ! گفتم :" بابا چیکار میکنی !؟ چروکش کردی !؟" نگاهی به صورتم انداخت و گفت :" وقت گیر آوردی بابا !؟ همین امروز که تولد منه باید کراوات سبز میزدی !؟ من که اگه پلیس بیاد ؛ میگم ایشونو نمیشناسم ؛ خودت میدونی !" با تعجب پرسیدم :" اونوقت نمی گن پس تو این ماشین چیکار میکنی !؟" ابرویی بالا انداخت و گفت :" میگم ؛ ایشون راننده آژانسه !"

+تاریخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:47 قبل از ظهر نویسنده وحید صادقی جم |