تبليغاتX
کلوب فرهنگی
هنر،ادبیات،تئاتر

  "عمو دست قیچی ..."

...سفیدی برف چشم را می زد ؛ خیابان آناتول فرانس ، خالی از ازدحام بود ؛ دختر کنار دست پسر ، ایستاده بود ، و هر دو به دور دستی خیره بودند . برف لحظه ای از بارش باز نمی ایستاد ؛ سرما تا مغز استخوان هاشان را می آزرد . دختر نگاهی به پسر انداخت و گفت :

..." سردمه بابک ...!" و دستانش را تنگ در جیبهای کاپشنش ، فرو کرد ؛ پسر نگاهش را از دوردست دزدید و گفت :

..." الآناست که پیداش شه ...!" و دوباره ، دوردست را نگریست . دختر دوباره این پا و آن پا کرد و گفت :

..." بابک ..؛ دارم میترکم از سرما ...!" و پسر که هنوز نگران دوردست ها بود ، موهای سیاه و براقش را ، از برف سفیدی که رویش نشسته بود ، تکاند و گفت :

... " خیل خب بابا ، راه بیفت بریم بالا ...؛ یکیو میشناسم تو بولوار ؛ فقط خدا کنه که باشه ..!"  وتنگ هم راه افتادند . برف تا زانو ، بالا آمده بود . در کمرکش بولوار الیزابت ، پسر ، ساقی را دید . و با شتاب به طرفش شلنگ انداخت . دختر هم با یکی دو قدم فاصله ، پشت سرش بود . به ساقی که رسید ؛ نفس زنان گفت :

..." کجایی داش ؛ داری بسازیمون ..!" ساقی که پسر جوانی بود هم سن و سال بابک ؛ با عصبانیت رو به پسر کرد و گفت : ..." چته !؟ آرومتر ؛ نکنه میخوای دنیا رو خبر کنی ..!؟" پسر ، نگاهی به دور و برش کرد ، که خلوت بود و آرام ؛ و با تعجب گفت :

... " اینجا که کسی نیست ..!"

... " نیست که نیست ..؛ حالا بگو بینم ، چی میخای ..!؟"

... " یه مثقال از اون سه زنگولت ...!"

ساقی نگاهی به اطرافش کرد که خلوت بود و آرام ؛ و دستش را به طرف پسر دراز کرد و گفت :

... " خیالی نیست ..؛ بیا بالا ..!" بابک دست کرد جیبش ؛ و چندتایی اسکناس بیرون کشید و گذاشت کف دست ساقی ..!

... " همین جا بپلکید تا بیام ..!"  و مثل قرقی از نگاهشان گریخت .   دختر با نگرانی پسر را نگریست و گفت :

... " نکنه بره و نیاد ...!؟"  و پسر ، رد نگاهش ساقی را می پایید که حالا دیگر ، در میان انبوه شمشادهای برف گرفته بولوار ، گم شده بود . چند دقیقه ای طول کشید تا ساقی دوباره برگشت ؛ و دختر و پسر با دیدنش ؛ نیششان تا بناگوش باز شد . ساقی نگاهی به اطراف انداخت ، که خلوت بود و آرام ؛ و حشیش را گذاشت کف دست پسر و مثل قرقی از آنها دور شد . پسر از خوشحالی داشت بال در می آورد ؛ با سرعت توتون سیگاری را خالی کرد کف دست دختر ؛ و به اندازه نوک انگشتی ، از حشیش را کند و بین دو چوب کبریت گیراند و به آتش کشید ؛ داغ که شد ، با انگشت شست و سبابه ، پودرش کرد و داخل توتونها ریخت . و سیگاری را بار زد و میان لبهایش گیراند و به آتش کشید . و دودش را آنچنان با حرص و ولع به داخل ریه هایش فرو داد ؛ که گویی طفل شیرخواری که به پستان مادر میک بزند ..! آنچنان که دختر صدای اعتراضش در آمد ، و بالاخره هم با تعجب و حیرت گفت :

... " پس من چی بابک ..!؟"  پسر که انگار ، اصلا فراموشش شده بود ؛ سیگاری را به طرفش گرفت و دختر هم به سیگاری حشیش ، چندین پک عمیق زد . به دقیقه نرسیده ؛ آنچنان نشئه بودند ، که انگار پاهاشان روی زمین بند نبود . چشمانشان همچون دو کاسه خون به سرخی نشسته بود ؛ و خنده و قهقهه ، لحظه ای از لبهاشان دور نمی شد . فارغ از تمامی دنیا تنگ هم ، از بولوار به طرف آناتول فرانس سرازیر شدند . ناگهان ، کامیونی که سربالایی خیابان از برف پوشیده شده را ، با زور و زحمت بالا می آمد ؛ نظر بابک را به خودش جلب کرد . نه خود کامیون ؛ که پلاکش ؛ که کمی کج بود ...! آنچنان ریسه ای رفت ؛ که از خود بیخود شد ! دختر هر چه کرد ؛ نتوانست که آرامش کند . دست آخر هم بابک ؛ از خنده بیش از اندازه ؛ پاهایش سست شد و در برفی که تا زانو بالا آمده بود ؛ به زمین افتاد ..! در آن ، دندانهایش درهم قفل شد ؛ وتمام عضلاتش مثل سنگ خشک و سفت گردید !

دانشجویانی که از دانشگاه تهران بیرون می آمدند ؛ دختر و پسری را دیدند ؛ که حالشان مساعد نبود ؛ و وقتی نزدیکشان شدند ؛ یکی از دانشجویان با دیدن حالت های بابک ، فریاد زد :

... " این پسره ، سنگکوب کرده ، کره لازمه ...!"  و یکی دیگر از دانشجویان ، به طرف بقالی آن طرف خیابان دوید که کره ای بخرد ....!

ناشر تا اینجای قصه را که خواند ؛ رو به زن جوان کرد که نویسنده داستان بود گفت :

...  " دخترم ؛ بابت این کتاب که مجوز نمیدن ...!"  و دختر با هیجان گفت :

... " چرا ...!؟"

... " خب معلومه ؛ شما تمام جزئیات یه عمل خلافو ، ریز به ریز  تو همین دو سه صفحه توضیح دادین ...! چه انتظاری دارین ...!؟"

... " اولا که ، زمان این قصه مال قبل از انقلابه ...؛ در ثانی ؛ مگه با کتمان واقعیت ؛ میشه معضل اعتیادو حل کرد ...!؟

... " شاید ، حق با شما باشه ..؛ ولی یادت باشه که ، ما هم خط قرمزهایی داریم ...!"

... " حالا چیکار باید کرد !؟"

... " می سپاریمش دست " عمو دست قیچی " ...!"

... " عمو دست قیچی دیگه چه صیغه ایه ...!؟"

هفته بعد که زن جوان برای بازبینی قصه اش که حالا دیگر ، ظاهرا ویرایش شده بود و آماده ارسال برای مجوز ؛ به دفتر نشر آمد ، ناشر یک نسخه از قصه را به او داد و گفت :

... " دستش درد نکنه "عمو دست قیچی " ! حالا شد یه قصه درست و حسابی ..!"

و دختر هر چه قصه را بیشتر خواند ، برایش غریبه تر آمد ! تا آنجا که ، دست آخر با عصبانیت رو به ناشر گفت :

... " این که قصه من نیست ..! پس رمان من کجاست ..!؟"

و ناشر که با پیپش ور می رفت ؛ تکیه اش را به صندلی گردانش محکم کرد و گفت :

... " مگه نمی خای ؛ کتابت چاپ بشه ...!؟"

 

پانوشت : خودسانسوری معضلی است که امروز گریبان تمام نویسندگان و ناشران را گرفته است ؛ گو اینکه دوستی می گفت :

" سانسور خلاقیت می آفریند ...!"

+تاریخ یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر نویسنده وحید صادقی جم |