|
هنر،ادبیات،تئاتر
|
سیاهی و ظلمت شب محله دژ طوسی تربت ، داشت جای خود را به رنگ خاکستری سپیده می داد . بچه ها از چند ساعت پیش دور هم حلقه زده بودند و با نفس های خسته این ده روزه ، آرام و یکنواخت ؛ با دم های گرم وخفه ای ، ذکر حیدر حیدر می دادند . صداها آن چنان گرفته و خفه بود که هر کس جز صدای خود ؛ دم بغل دستیش را به زور می شنید ! همه زانو زده بودند و در کورسوی یکی دو فانوس کم نور ، با آهنگ ملایمی ، سرهاشان را به رقص می آوردند و نوای گرفته حیدر را در گلوهاشان زمزمه میکردند . همه از خود بیخود بودند ، در این یکی دو ساعته ، چند صد بار و یا حتی چند هزار بار ذکر حیدر گرفته بودند ؛ فقط خدا میداند و بس !
سپیده که آرام ، از درز پنجره جنوبی حسینیه نخل ، سیاهی را در نوردید ؛ سید به آرامی قمه دولب سنگ خورده دسته نقره ای خود را ، "که نسل به نسل گشته ، تا به او رسیده بود " آرام از غلاف خود بیرون کشید ! حلقه جمعیت که بیست سی نفری بیشتر نبودند ، با زوزه آرام قمه سید که از غلاف خود بیرون می آمد ؛ هر یک قمه هاشان را از غلاف بیرون کشیدند . سید که در میان جمعیت ، مانند نگین این حلقه عشاق بود ، بوسه ای بر پهنای قمه زد و دستانش را محکم بر دسته نقره ای قمه حلقه کرد . ذکر حیدر هم چنان ، آرام و بیصدا بر لبهایش جاری بود . از پهنای قمه با هر ذکرش آرام بر فرق سرش می کوفت ؛ بچه ها هم همانند او متابعت می کردند . دقایقی این چنین گذشت ، با بالا آمدن تدریجی سپیده ، ضربه های پهنای قمه ها بر فرق سر این جمعیت هم سنگین تر می شد . اکثرا فرق سرهاشان ورم کرده بود ، ولی انگار هیچ نمی فهمیدند ! نفس ها در هم می پیچید و ذکر حیدر حیدر از دهان های کف کرده این جمعیت اندک ، آهنگ ضربه های قمه بر فرقهای سرشان بود . همه شان از خود بیخود شده بودند . و هریک انگار که در وادی خود خودشان سیر می کردند و بس ! از پیشانی سید قطره های عرق به زمین می چکید ، و هوای داخل حسینیه حسابی دم کرده بود .
بیرون حسینیه ، سر کوچه ، کمی بالاتر ؛ چند قزاقی کشیک می دادند ! هر از گاهی که یکیشان چرتش می برید ؛ تلنگری به بقیه می زد و تا نزدیک های در حسینیه قدمی می زد ! کمی هم انگار متعجب بودند ؛ که چطور بچه های حسینیه استاد علی مولوی امسال صبح عاشورا قمه نزدند !؟ حتما بعد هم می اندیشیدند ؛ با این رئیس کمیسری ، که صد رحمت به هزار جلاد ؛ خوب حق هم دارند ! ولی غافل از آنکه ؛ حلقه عاشقان بیدل ، دم به دم ، هم ذکر ، حیدر حیدرشان ، ساعتهاست که در محفل انسشان ، آرام و بیصدا در هیاهویند ! سپیده آنقدر بالا آمده بود ، که دیگر چشمها همدیگر را ببینند . که به ناگاه سید نعره یا ابوالفضلی را آن چنان از هزارتوی وجودش ، سر داد ، که چرت قزاق های سرکوچه را هم به یکباره پراند ! و با تیزی قمه آنچنان بر فرق سرش کوفت که خون تا سقف حسینیه هم پاشید ! پشت سرش ، جمعیت هم هر یک به نوبه خود ، با تیزی قمه هاشان فرق هاشان را شکافتند .
سردسته قزاق ها که نعره یا ابوالفضل سید ، چرتش را پرانده بود ؛ با چشمان پف کرده به طرف منزل استاد علی آمد ، و با احتیاط ،کلون در را کوفت . تاملی کرد و چون باز دید ، خبری نشد ؛ این بار کمی محکم کلون در را کوبید ! و گوشهایش را تیز کرد تا شاید چیزی بشنود ؛ که صدای استاد علی را از دور شنید :" آمدم ؛ آرام بگیر ؛ صبح علی الطلوع کیستی !؟" تا استاد علی دم در برسد ، سردسته قزاق ها هم ندا سر داد :" منم استاد ؛ صدایی شنیدم ، نگران شدم !" استاد در را که باز کرد ، آستین ها را برای وضو بالا زده بود ، از آستانه در که بیرون آمد و در را پشت سرش چفت کرد و در حالیکه یک سر و گردن از سردسته قزاق ها بلندتر بود ، گفت :" چه نگرانی !؟ شماها کار و زندگی ندارید!؟ صبح عاشوراست ؛ بروید به عزاداریتان برسید ! اینجا چه می کنید !؟" سردسته قزاق ها که حسابی شرمنده شده بود ؛ سر پایین انداخت و گفت :" ای آقا ؛ پیشانی نوشت ما هم این است ؛ ماموریم و معذور ؛ که اگر نکنیم ، نه فقط زن و بچه است که گرسنه میماند ؛ که پوست سرمان را هم این جلاد می کند !" و استاد در آمد که :" روزی دست خداست ؛ حالا اگر کاری ندارید بروم سر نماز تا قضا نشده !؟ " و قزاق شرمنده وسر به زیر ، بر گشت به سمت همقطارانش !
جمعیت که از قمه زدنشان فارغ شدند ، هر یک شال سیاهی که به کمرشان بود را به سرشان بستند ؛ هنوز از زیر شالهای بعضی ها خون می جوشید ؛ ولی خیلی طول نمی کشید که زخم هاشان دلمه می بست . کار هر سالشان بود ؛ تازگی که نداشت ! قبل از اینکه آفتاب بزند ، زیراندازها را که خون خالی شده بود تماما عوض کردند و هر جا که نشانی از خون بود شستند و طهارت دادند . و آرام یکی یکی از در پشتی حسینیه رفتند به طرف حمام ؛ که از قبل قرق کرده بودند ! برای اینکه خیلی هم سر و صدا نباشد ؛ هر یک طهارتی کردند و خونابه از صورت شستند و غسلی گرفتند و از در پشتی دوباره به حسینیه برگشتند ! طوری که آب از آّ تکان نخورد ؛ و مهیای عزاداری روز عاشورا شدند .
پانوشت : قطعه کوچکی است از رمانی بلند که چند سالی است گرفتارم کرده ؛ دعا کنید بلکه امسال به سرانجامی برسد !