|
هنر،ادبیات،تئاتر
|
یکی دو روزی طول کشید تا جانی گرفتم. در یک هفته ای که در بخش بودم خیلی ها آمدند به ملاقاتم غیر از هانیه! یکبار که از مادر پرسیدم گفت که با پدر و مادرش به مسافرت رفته. فهمیدم که آن سفری که از آن امتناع می ورزید بالاخره گردنبارش شده. روزی که از بیمارستان مرخص شدم، وقتی از درب شیشه ای بیمارستان قدم به بیرون گذاشتم با اینکه هوای گرم تابستان کمی آزاردهنده بود. انگار محبوسی که از زندان آزاد شده باشد نفس عمیقی کشیدم و گرمای آزاردهنده هوا را به جان خریدم. یکی دو هفته ای طول کشید تا باند سرم را باز کردم. حالم کاملاً خوب شده بود، غیر از چشمانم که کمی ضعیف شده بود و حس بویایی خود را ،که به کلی از دست داده بودم. جرأت نمی کردم راجع به این موضوع با پدر یا مادر صحبتی کنم. نمی خواستم خوشحالی کوچکشان را که به خاطرش همه چیزشان را فروخته بودند بهم بزنم. از هانیه هم هیچ خبری نبود. هر از گاهی هم که از بهزاد یا ناهید تلفنی سوال می کردم سعی می کردند که حرف را عوض کنند، مادرم هم همینطور!
تلفنشان هم که اصلاً جواب نمی داد !
باند سرم را که باز کردم یک روز تصمیم گرفتم قدمی بزنم. از منزل بیرون آمدم و آرام از کنار پیاده رو به پایین سرازیر شدم. بعد از مدت ها، قدم زدن در خیابان آنقدر برایم لذتبخش بود که نگو و نپرس!
نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت در خیابان ها پرسه می زدم که به یکباره خودم را کنار شمشادهای روز اول آشناییم با هانیه دیدم. یاد هانیه قلبم را گرم کرد و بی اختیار به طرف منزلشان سرازیر شدم. با اینکه گرما کمی آزارم می داد و پیراهنم در زیر بغل و پهلو ها از عرق تنم خیس شده بود ولی از پرسه زدن در خیا بان ها خسته نشده بودم.
سبزی درختان کنار خیابان و تازگی شمشادهای پیاده رو به محیط طراوت خاصی بخشیده بود و خیابان از خلوتی خاصی برخوردار بود. هر از گاهی که اتو مبیلی نفیر می کشید و با سرعت از خیابان خلوت می گذشت سکوت دل انگیز فضا را ، درهم می ریخت. از دور پیرمردی را که با شلنگ آب گل ها و شمشادهای پیاده رو جلو منزلش را آب می پاشید دیدم ، و ناخودآگاه تشنه ام شد. کمی قدم هایم را تند کردم. شاید از ترس اینکه مبادا قبل از اینکه به او برسم به داخل منزلش برود. نزدیکش که شدم سلامی کردم و گفتم:
..."خسته نباشید، اشکالی نداره کمی آب بخورم !؟"
پیرمرد همانطور که شلنگ را به طرفم دراز می کرد گفت: "چه اشکالی پسرم، آب مهریه حضرت فاطمه است ."
این تعبیرش چقدر به دلم نشست! آنقدر که سیراب شدم آب خوردم و دست آخر هم شلنگ آب را روی سرم گرفتم. کمی هم لباس هایم خیس شد ولی خنکای آب سرد گرمای بدنم را گرفت و چون جانی دوباره گرفتم دوباره به طرف منزل هانیه خیز برداشتم. سر کوچه شان یکی دوتا حجله بود، از آنها که برای مرده می گذارند! به سر کوچه که رسیدم بی اختیار نگاهی به عکس مردی که در کمرکش حجله گذاشته بودند انداختم! چهل و پنج، شش ساله به نظر می رسید، خوش قیافه و جذاب!
از پشت حجله سرک کشیدم و تا اواسط کوچه که منزل هانیه بود نظری انداختم. جرأت اینکه به داخل کوچه بروم نداشتم. با اینکه بعید می دانستم که خانواده اش مرا بشناسند ؛ و چه می گویم! آنها که اصلاً منزل نبودند و همگی مسافرت بودند! با اینحال کمی دلواپس بودم، قلبم تندتر میزد و با خود می اندیشیدم که من اینجا چه می خواهم!؟
از یکی از خانه های میانه کوچه ، خانمی بیرون آمد.، بی اختیار خودم را در پناه حجله پنهان کردم و سرم را با خواندن اعلامیه فوت گرم کردم.
"انا الله و انا الیه راجعون"
با نهایت تأثر و تأسف درگذشت نابهنگام مرحوم احمد ... و همسر و دختر مهربانش را به اطلاع دوستان و آشنایان...
به اینجا که رسیدم کمی مکث کردم، این نام فامیل چقدر برایم آشنا بود! زنی که از کمرکش کوچه می آمد از کنارم رد شد. زیر چشمی آنقدر نگاهش کردم تا از نظرم پنهان گشت. باز سرکی کشیدم و تا ته کوچه را نظری انداختم و یاد این فامیل آشنا افتادم و یکباره همچون تلنگری بر مغز ؛ به یاد هانیه افتادم، تا به خودم بجنبم دنیا دور سرم چرخید، پاهایم سست شد و رمق از وجودم پرکشید. به زحمت خودم را تا کنار دیوار رساندم، سرگیجه امانم را بریده بود و چکه های خون که از بینی ام بر روی پیراهنم می چکید، خبر از حمله ای دیگر داشت. هرچه کردم که خودم را سرپا نگهدارم، نشد که نشد! به زمین غلطیدم! با اینکه سوی چشمانم گرفته شده بود و همه چیز را تار می دیدم، خیلی سعی کردم کورمال خودم را تا نزدیک حجله بکشانم و شاید حائل دستم کنم و بپاخیزم ! ولی سردرد بی امان و سرگیجه جهنمی مهلتم نداد و لحظه ای بعد هیچ نفهمیدم!
پانوشت : بخشی از رمان " به رنگ علف" که برای بار دوم در دست بررسی جهت دریافت مجوز است . به نمایشگاه کتاب امسال که قد نداد ؛ امید آنکه به سال آینده قد دهد .
"عمو دست قیچی ..."
...سفیدی برف چشم را می زد ؛ خیابان آناتول فرانس ، خالی از ازدحام بود ؛ دختر کنار دست پسر ، ایستاده بود ، و هر دو به دور دستی خیره بودند . برف لحظه ای از بارش باز نمی ایستاد ؛ سرما تا مغز استخوان هاشان را می آزرد . دختر نگاهی به پسر انداخت و گفت :
..." سردمه بابک ...!" و دستانش را تنگ در جیبهای کاپشنش ، فرو کرد ؛ پسر نگاهش را از دوردست دزدید و گفت :
..." الآناست که پیداش شه ...!" و دوباره ، دوردست را نگریست . دختر دوباره این پا و آن پا کرد و گفت :
..." بابک ..؛ دارم میترکم از سرما ...!" و پسر که هنوز نگران دوردست ها بود ، موهای سیاه و براقش را ، از برف سفیدی که رویش نشسته بود ، تکاند و گفت :
... " خیل خب بابا ، راه بیفت بریم بالا ...؛ یکیو میشناسم تو بولوار ؛ فقط خدا کنه که باشه ..!" وتنگ هم راه افتادند . برف تا زانو ، بالا آمده بود . در کمرکش بولوار الیزابت ، پسر ، ساقی را دید . و با شتاب به طرفش شلنگ انداخت . دختر هم با یکی دو قدم فاصله ، پشت سرش بود . به ساقی که رسید ؛ نفس زنان گفت :
..." کجایی داش ؛ داری بسازیمون ..!" ساقی که پسر جوانی بود هم سن و سال بابک ؛ با عصبانیت رو به پسر کرد و گفت : ..." چته !؟ آرومتر ؛ نکنه میخوای دنیا رو خبر کنی ..!؟" پسر ، نگاهی به دور و برش کرد ، که خلوت بود و آرام ؛ و با تعجب گفت :
... " اینجا که کسی نیست ..!"
... " نیست که نیست ..؛ حالا بگو بینم ، چی میخای ..!؟"
... " یه مثقال از اون سه زنگولت ...!"
ساقی نگاهی به اطرافش کرد که خلوت بود و آرام ؛ و دستش را به طرف پسر دراز کرد و گفت :
... " خیالی نیست ..؛ بیا بالا ..!" بابک دست کرد جیبش ؛ و چندتایی اسکناس بیرون کشید و گذاشت کف دست ساقی ..!
... " همین جا بپلکید تا بیام ..!" و مثل قرقی از نگاهشان گریخت . دختر با نگرانی پسر را نگریست و گفت :
... " نکنه بره و نیاد ...!؟" و پسر ، رد نگاهش ساقی را می پایید که حالا دیگر ، در میان انبوه شمشادهای برف گرفته بولوار ، گم شده بود . چند دقیقه ای طول کشید تا ساقی دوباره برگشت ؛ و دختر و پسر با دیدنش ؛ نیششان تا بناگوش باز شد . ساقی نگاهی به اطراف انداخت ، که خلوت بود و آرام ؛ و حشیش را گذاشت کف دست پسر و مثل قرقی از آنها دور شد . پسر از خوشحالی داشت بال در می آورد ؛ با سرعت توتون سیگاری را خالی کرد کف دست دختر ؛ و به اندازه نوک انگشتی ، از حشیش را کند و بین دو چوب کبریت گیراند و به آتش کشید ؛ داغ که شد ، با انگشت شست و سبابه ، پودرش کرد و داخل توتونها ریخت . و سیگاری را بار زد و میان لبهایش گیراند و به آتش کشید . و دودش را آنچنان با حرص و ولع به داخل ریه هایش فرو داد ؛ که گویی طفل شیرخواری که به پستان مادر میک بزند ..! آنچنان که دختر صدای اعتراضش در آمد ، و بالاخره هم با تعجب و حیرت گفت :
... " پس من چی بابک ..!؟" پسر که انگار ، اصلا فراموشش شده بود ؛ سیگاری را به طرفش گرفت و دختر هم به سیگاری حشیش ، چندین پک عمیق زد . به دقیقه نرسیده ؛ آنچنان نشئه بودند ، که انگار پاهاشان روی زمین بند نبود . چشمانشان همچون دو کاسه خون به سرخی نشسته بود ؛ و خنده و قهقهه ، لحظه ای از لبهاشان دور نمی شد . فارغ از تمامی دنیا تنگ هم ، از بولوار به طرف آناتول فرانس سرازیر شدند . ناگهان ، کامیونی که سربالایی خیابان از برف پوشیده شده را ، با زور و زحمت بالا می آمد ؛ نظر بابک را به خودش جلب کرد . نه خود کامیون ؛ که پلاکش ؛ که کمی کج بود ...! آنچنان ریسه ای رفت ؛ که از خود بیخود شد ! دختر هر چه کرد ؛ نتوانست که آرامش کند . دست آخر هم بابک ؛ از خنده بیش از اندازه ؛ پاهایش سست شد و در برفی که تا زانو بالا آمده بود ؛ به زمین افتاد ..! در آن ، دندانهایش درهم قفل شد ؛ وتمام عضلاتش مثل سنگ خشک و سفت گردید !
دانشجویانی که از دانشگاه تهران بیرون می آمدند ؛ دختر و پسری را دیدند ؛ که حالشان مساعد نبود ؛ و وقتی نزدیکشان شدند ؛ یکی از دانشجویان با دیدن حالت های بابک ، فریاد زد :
... " این پسره ، سنگکوب کرده ، کره لازمه ...!" و یکی دیگر از دانشجویان ، به طرف بقالی آن طرف خیابان دوید که کره ای بخرد ....!
ناشر تا اینجای قصه را که خواند ؛ رو به زن جوان کرد که نویسنده داستان بود گفت :
... " دخترم ؛ بابت این کتاب که مجوز نمیدن ...!" و دختر با هیجان گفت :
... " چرا ...!؟"
... " خب معلومه ؛ شما تمام جزئیات یه عمل خلافو ، ریز به ریز تو همین دو سه صفحه توضیح دادین ...! چه انتظاری دارین ...!؟"
... " اولا که ، زمان این قصه مال قبل از انقلابه ...؛ در ثانی ؛ مگه با کتمان واقعیت ؛ میشه معضل اعتیادو حل کرد ...!؟
... " شاید ، حق با شما باشه ..؛ ولی یادت باشه که ، ما هم خط قرمزهایی داریم ...!"
... " حالا چیکار باید کرد !؟"
... " می سپاریمش دست " عمو دست قیچی " ...!"
... " عمو دست قیچی دیگه چه صیغه ایه ...!؟"
هفته بعد که زن جوان برای بازبینی قصه اش که حالا دیگر ، ظاهرا ویرایش شده بود و آماده ارسال برای مجوز ؛ به دفتر نشر آمد ، ناشر یک نسخه از قصه را به او داد و گفت :
... " دستش درد نکنه "عمو دست قیچی " ! حالا شد یه قصه درست و حسابی ..!"
و دختر هر چه قصه را بیشتر خواند ، برایش غریبه تر آمد ! تا آنجا که ، دست آخر با عصبانیت رو به ناشر گفت :
... " این که قصه من نیست ..! پس رمان من کجاست ..!؟"
و ناشر که با پیپش ور می رفت ؛ تکیه اش را به صندلی گردانش محکم کرد و گفت :
... " مگه نمی خای ؛ کتابت چاپ بشه ...!؟"
پانوشت : خودسانسوری معضلی است که امروز گریبان تمام نویسندگان و ناشران را گرفته است ؛ گو اینکه دوستی می گفت :
" سانسور خلاقیت می آفریند ...!"

کراوات سبز
..... تولد
پسرم بود ، "حسین
سالار "، تولد پنج سالگیش . به همین خاطر هم کمی زودتر از شرکت بیرون زدم . خیابان
ولیعصر حوالی پارک ملت شلوغ بود ؛ شلوغ تر از همیشه ! هر از چند متری ، کپه ای از
جوانان ، دور هم جمع بودند .
با مچ بند و روسری های سبز . قرار بود با تجمع و راه پیمایی آرام ، ندای اعتراضشان
را به گوش مردم و مسئولین برسانند . به
منزل که رسیدم ، دوشی گرفتم و لباسی عوض کردم . نمیدانم چرا بین ده ها کراواتی که
داشتم ، بی اختیار کراوات سبز خوشرنگی را انتخاب کردم که تا آن روز ، استفاده
نکرده بودم . با کت و شلوار سدری و پیراهن مغز پسته ای که پوشیده بودم ؛ خیلی هم
آهنگ شد . همسرم در آمد که :" تو هم وقت گیر آوردی ! همین امروز که
راه پیمائیه ؛ کراوات سبز زدی!؟
..... طبق عادت یکی از قشنگ ترین لباسهای حسین سالار را هم تنش کردیم و به اتفاق هم راه افتادیم . سوار اتوموبیل شدیم و از خیابان ولنجک سرازیر شدیم . قبل از هرچیز ، به طرف قنادی لادن رفتم که کیک تولد را سفارش داده بودم . ازدحام و ترافیک اتوموبیلها تمام فرعی های منتهی به خیابان ولیعصر را فرا گرفته بود . از هر طرف که می رفتم ؛ ترافیک و راه بندان سد راهم بود ؛ به هزار زحمت خودم را تا پسیان رساندم . بیشتر از نیم ساعت پشت چراغ تقاطع پسیان و ولیعصر ؛ گیر کردم . در همین فاصله هم بود که درگیری شروع شد . درگیری ها به حدی بود که چپ و راست ، چوب و چماق بود که بر سر هم می شکستند . به هزار زحمت به خیابان ولیعصر رسیدیم . با اینکه تا قنادی لادن راه اندکی بود ؛ به علت درگیری ها و ترافیک و راه بندان ، بیش از سه ربع ساعت طول کشید ، تا قنادی لادن رسیدیم .
..... از ترس اینکه مبادا ، سبزی کراواتم باعث دلخوری و ناراحتی ، بعضی ها شود ! کراواتم را باز کردم و به حسین سالار پسرم دادم و گفتم :" بابا اینو نگهدار ؛ تا من یه جا پارک کنم !" حسین سالار کراوات را گرفت و با کمی جابجا شدن ؛ زیرش قایم کرد ! گفتم :" بابا چیکار میکنی !؟ چروکش کردی !؟" نگاهی به صورتم انداخت و گفت :" وقت گیر آوردی بابا !؟ همین امروز که تولد منه باید کراوات سبز میزدی !؟ من که اگه پلیس بیاد ؛ میگم ایشونو نمیشناسم ؛ خودت میدونی !" با تعجب پرسیدم :" اونوقت نمی گن پس تو این ماشین چیکار میکنی !؟" ابرویی بالا انداخت و گفت :" میگم ؛ ایشون راننده آژانسه !"
"هوادار "
........ منتظر تاکسی بود ، مثل همیشه ، هر از چند گاهی ، اتوموبیلی برایش چراغی می زد و سرعتش را کم می کرد . و "آذر" که صورتش را بر میگرداند ؛ اتوموبیل به راهش ادامه میداد . دم دمای غروب بود و هوا گرگ و میش ؛ سوز ملایم آبان ماه پاییزی ، از دکمه باز یقه مانتو ، سینه هایش را قلقلک می داد . سرما باعث شد ،کمی خودش را جمع و جور کند . خیلی عجله ای نداشت ؛ چند قدمی را به آهستگی به عقب برگشت . خیابان خلوت بود و هر از چندگاهی اتوموبیلی نفیر کشان از کنارش می گذشت . از دور چراغهای اتوموبیل آلبالویی رنگی را دید ؛ که برایش روشن و خاموش میشد . ابتدا صورتش را بر گرداند و یکی دو قدمی را خلاف جهت رفت . اتوموبیل به آرامی از کنارش گذشت و چند متری جلوتر توقف کرد . اتوموبیل از کنارش که رد میشد ؛ "آذر" از روی کنجکاوی شاید ، زیر چشمی نگاهی به راننده کرد ، که عاقله مردی بود چهل ، پنجاه ساله با ریش جوگندمی و کت و شلوار اطو کشیده ! اتوموبیل که توقف کرد ، زن هم صورتش را برگرداند و ایستاد . زن زیر چشمی اتوموبیل را می پایید ، کاملا مشخص بود که اتوموبیل خیال رفتن ندارد . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا اتوموبیل چند متر فاصله را دنده عقب به سوی زن برگشت . وقتی به هم رسیدند ، زن نگاهش را از راننده دزدید ! راننده به بهانه پرسش آدرسی سر صحبت را باز کرد ، و آذر هم جوابی داد و راننده تعارفی کرد که " اگر اجازه بدید ، تا مقصد در خدمتتون باشم " زن هم کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره هم رضایت داد .
............ مرد، قاضی دادگستری بود و کاندید انتخاباتی مجلس ؛ از آذر خواست که در ستاد انتخاباتیش ؛ مشغول به کار شود . زن هم که ماه ها بود به دنبال کار ، زمین و زمان را به هم دوخته بود ؛ بی هیچ اعتراضی پذیرفت . اقلش این بود که از این علافی و آوارگی که نجات می یافت . ستاد انتخاباتی قاضی منزل بزرگ و مشجری بود در شمال شهر ؛ با ساختمانی وسیع و چندین اتاق و هال و پذیرایی . به درب بزرگ منزل که رسیدند ، قاضی در را با ریموت باز کرد و به آرامی از لای درب نیمه باز , عبور کرد . ابتدا "آذر" کمی هول برش داشت ، ولی خیلی زود به اعصابش مسلط شد و خودش را به دست خدا سپرد ؛ که چاره ای هم ، جز این نداشت . نزدیک عمارت که رسیدند ؛ چراغ های روشن داخل ساختمان کمی آرامش کرد . بی اینکه به روی خودش بیاورد ؛ همراه با قاضی ، وارد ساختمان شد . همین که یکی ،دو ، سه نفری را دید ؛ که هر یک مشغول کاری بودند ، خیالش کاملا راحت شد . از فردا شده بود کارش ؛ هر روز صبح ، به اتفاق قاضی که سر راهش بود ، به ستاد می آمد و تا پاسی از شب ، مشغول کار بود . همه کاری می کرد ، از جوابگویی تلفن و ارسال فاکس و مرتب کردن نامه های ارسالی و رسیده ، گرفته ، تا پذیرایی و گاها آبیاری باغچه ها ! حسابی با بچه های ستاد اخت شده بود . کلا ، آدم زود جوش و مهربانی بود .
........... آن روز که قاضی با زن و دخترش ، که هم سن آذر بود به ستاد آمد ؛ بیشتر از همه "آذر" بود که خوشحال شد ! و حسابی با آنها گرم گرفت ؛ آن قدر که به دل هردوشان نشست . آخر ، هر ازگاهی که قاضی ، با آذر تنها می شد ؛ شیطنت هایی می کرد و گوشه هایی می زد ؛ که زن با تردستی و مهارت ، پاتک می کرد . با هر دوشان حسابی گرم گرفت و خودش را در دل آنها جا داد . دست کمش این بود ، که گیر قاضی هم ، از آن روز کمتر شد ! گو اینکه هر چه به انتخابات ، نزدیکتر میشدند ؛ سر قاضی هم شلوغ تر میشد و خیال "آذر" هم راحت تر ! با اینکه ، آنقدر کارش زیاد شده بود ، که گاها ، مجبور میشد تا پاسی از نیمه شب را، در ستاد کار کند ؛ ولی شکایتی نداشت ! چرا که ، چندر غاز حقوقی داشت و سرش هم گرم بود. مهمتر از همه اینکه ، بیشتر وقتش را در ستاد بود و از دار و دعوای منزل دور ! یکی دو ماه آخر را ، از جان مایه گذاشت ، انصافا ! از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب ، هر روز در محله ای ؛ با روی باز و گشاده ، اعلامیه تبلیغاتی قاضی را پخش میکرد و خستگی را به جان میخرید . شاید به امید اینکه ؛ اگر قاضی وکیل مجلس شد ، منشی دفترش باشد و آینده اش تامین !
............ قاضی که رای آورد ، شاید هیچ کس به اندازه "آذر" خوشحال نشد . سر از پا نمی شناخت . بلافاصله تلفن را برداشت و شماره همراه قاضی را گرفت . میخواست اولین کسی باشد ،که به قاضی تبریک بگوید . ولی هر چه بیشتر سعی کرد , کمتر موفق شد ! فردا که به ستاد رفت ، دیگر از آن شوق و شور خبری نبود . داشتند جمع و جور می کردند . با حیرت از سرپرستشان پرسید :" چه خبر شده اینجا !؟" سرپرست گفت :" باید تخلیه کنیم اینجا را ؛ دیگر نیازی به اینجا نیست !" و پاکتی را به "آذر" داد که تسویه حسابش بود و نامه تشکری از طرف قاضی ! چندر غازی که توی پاکت بود ، ارزش حتی یک شب بیداریش رانداشت ؛ و بدتر از آن دو خط نامه قاضی بود ، که مثل اسفند روی آتش ؛ جلز و ولزش را در آورد .
" از اینکه خداوند توفیق خدمت به مردم را ؛ نصیبم کرد ؛ شاکر و سپاسگزارم . و از شما خواهر گرامی که با "هواداریتان " از این حقیر در این مهم سهمی داشتید ؛ نیز کمال امتنان را دارم . موید با شید !"

"اعدام ؛ مجازات بدقولی!!"
.......حسن شیدا و کیومرث مبشری از بچه های قدیم راه شب رادیو بودند . بگذریم که بعدها ، شیدا که دست به قلم بود و شعری می گفت ؛ با علاقه و پشتکاری که داشت ، به تلویزیون رفت و مبشری و دیگران در همان راه شب رادیو ماندند ! اما دوستی ها و هر از گاهی شب نشینی شان ؛ هیچگاه فراموش نشد . در یکی از همین شبچره ها بود ؛ که دور هم بودیم و گپ و گفتمان حسابی گل کرده بود . جمعمان جمع بود و اکثرا آشنا ؛ غیر از یکی دو نفری که چهره هاشان نو بود و نا آشنا ! از همکلاسی های قدیم شیدا . یکی شان قد کوتاهی داشت و چهره ای دلنشین ؛ و آنقدر صمیمی و مهربان ، که به دقیقه نشده ؛ اعتمادی می آفرید که نگو و نپرس ! شاید همین خصوصیات هم بود ؛ که همه پرسشهای در گوشی از شیدا در باره این میهمان تازه وارد بود . شیدا که لبی تر کرده بود و حسابی هم شنگول بود ؛ در حالیکه خنده از لبش محو نمی شد ، گفت : " من و فرامرز از دوران دبیرستان ، همکلاس بودیم . بیست سالی هست که با هم رفقییم . حشر و نشری داشتیم باهم تو این بیست ساله !" کیومرث که چشم در چشم شیدا داشت "انگار به نمایندگی از همه" پرسید : "خوب حالا این آقا فرامرز هم ، مثل خودمان در جرگه هنرمندان آس و پاسه !؟" که صدای خنده حضار را هم به دنبال داشت . و شیدا هم که مجری زبردستی هم بود ؛ در آمد که :" هنرمند که صد البته ! ولی نه در جرگه ما آس و پس ها ! "و وقتی چشم های حیرت زده حضار را دید که پر از پرسش به او خیره بودند ؛ ادامه داد :" این شازده در کار چوب و فلز ؛ اعجوبه ای است برای خودش !" و کیومرث که انگار منتظر چنین فرصتی بود ، گفت :" پس سفارش کتابخانه ما حل شد !؟" و شیدا در آمد که : "البته به شرط اینکه عجله نداشته باشی !" و وقتی حیرت جمع را دید ؛ ادامه داد که :" ساخت بهترین کتابخانه برای فرامرز کمترین کار ممکن است ! وی همانطور که گفتم به شرط این که عجله نداشته باشی !" کیومرث که حوصله اش سر رفته بود پرسید :" مگر چقدر میخواهد طول بکشد !؟ "و شیدا با حالتی تمسخر گفت :" شش ماه ، یک سال ، دوسال ؛ شاید به عمر تو کفاف ندهد ؛ که سهراب جان پیگیری خواهد کرد !" فرامرز که تا آن موقع سرش پایین بود و با لبخند کمرنگی به حرفهای شیدا گوش می کرد به میان حرف های شیدا دوید و گفت :" شیدا جان شوخی می کنند !" و شیدا که تازه افتاده بود به گود ! در آمد که : "بگذارید خاطره جالبی تعریف کنم ." و بی اینکه منتظر اجازه کسی باشد ادامه داد که :" سال 55 که "ادب و هنر امروز" تلویزیون دستم بود ، دوستی داشتم که رئیس دفتر شهبانو بود . از آنجا که "پیکاب مهاری" مرا که ؛ با هنرنمایی فرامرز بسیار زیبا اتاقسازی و تزیین شده بود ؛ چشمش را گرفته بود ! سر صحبت را باز کرد و گفت که : ملکه قصد دارند استیشن هایی را ، با طراحی مدرن و با امکانات سمعی و بصری و تعبیه کتابخانه سیار برای کودکان روستایی محروم سفارش دهند ؛ و مرا مسئول این امر ملوکانه کرده اند ! فکر می کنی ؛ که این دوست هنرمند تو از پس این کار بر بیاید !؟ گفتم : از لحاظ توانایی انجام این کار ؛ قطعا بهتر از فرامرز پیدا نخواهید کرد ! فقط به شرط این که عجله نداشته باشید ! و وقتی بهت و حیرتش را دیدم ، توضیح دادم که این دوست ما ، ای، یک کمی بد قول است ! که به میان حرفم دوید و گفت : نگران آن نباش ؛ حالیش می کنیم که با دم شیر بازی نکند ! درد سرتان ندهم ؛ به اتفاق رفتیم پیش فرامرز که آن موقع کارگاهی داشت در خیابان زنجان . رئیس دفتر مکوکانه ، تمام سنگ هایش را با فرامرز وا کند و سفارش را داد با یک پیش پرداخت دندان گیر و حواله یک استیشن لندروور از کارخانه مرتب . و تاکید بسیار زیاد برای روز تحویل که 4 آبان همان سال بود ؛ که ملکه می خواستند هدیه ای باشد به محضر مبارک ملوکانه ! با اینکه آن موقع اوایل اردیبهشت بود و شش ماهی فرصت بود ؛ همان روز به اتفاق رفتیم کارخانه مرتب و استیشن را تحویل گرفتیم . از فردا هم فرامرزخان ما شروع کردند به کار . نشان به آن نشان که هفته ای نبود ، رئیس به کارگاه سر نزند و از پیشرفت کار مطلع نشود . با اینکه استارت کار خوب بود ، ولی کم کم بی خیالی و گشادبازی آقا فرامرز باعث شد که روزها از پس هم بگذرند و کار پیشرفتی نداشته باشد . و تهدیدها و تشویق های هر از گاه رئیس هم ، کوچکترین اثری که نداشت ، هیچ ! تازه باعث لجبازی آقا هم شد . خلاصه آبان هم آمد از "استیشن فرهنگی سیار" خبری نشد که نشد ! رئیس به هر بهانه ای بود با همان چرب زبانی و پاچه خاری ذاتی ؛ ملکه را قانع کردند که ، کار ، کار سنگینی است و ابتکاری نو و زمان بیشتری را نیازمند است ؛ و اجازه آماده سازی استیشن را برای یک سال دیگر تمدید کرد . این بار فشار را چند برابر کردند و تهدید و ارعاب را چندین برابر ! بازهم روزها از پس هم گذشت و رسیدیم به شهریور سال بعد . با این لندروور چه حالی که نکردیم در این یک سال و نیمه ! فقط دو سه باری رفتیم شمال ؛ از بلندگویی که در استیشن تعبیه شده بود ؛ چه قدر ادای ماشین های پلیس را در آوردیم ! رئیس که دید انگار ماجرای پارسال می خواهد تکرار شود و هیچ یک از تهدیدهایش هم افاده ای نکرد ؛ دست به دامن ساواک شد و چشمتان روز بد نبیند ! یک روز ریختند و آقا را کت بسته بردند سازمان امنیت ؛ "تا پای اعدام رفت آقا فرامرز" 15 روز مهمان ساواک بود آقا ؛ حسابی پذیرایی کردند ؛ در این مدت ! مرخصش که کردند ؛ به ماه نرسید که استیشن را تمام وکمال تحویل داد ! تا چهارم آبان چند روزی مهلت بود ، به مراسم و پرده برداری و تشکر ملوکانه از طراح و سازنده استیشن فرهنگی ؛ از صدقه سری آقا ، مرا هم دعوت گرفتند. باورتان نمی شود اگر بگویم روز مراسم آقا ، معلوم نشد کجا تشریف برده بودند ؛ که به مراسم نرسیدند ! و پس از کلی این پا و آن پا کردن رئیس و بنده مفلوک ! بالاخره ، من بیچاره برای فرار از مهلکه پیشنهاد دادم که آقای رئیس خود کاندید دریافت پاداش ملوکانه شوند که بسیار هم ارزنده بود !! حالا آقا کیومرث شما مختارید که کتابخانه تان را به ایشان سفارش دهید ؛ اگر صبر ایوب دارید یا زور ساواک ! و بهت به جای خنده روی لب های حضار ماسید !