تبليغاتX
کلوب فرهنگی - هوادار
هنر،ادبیات،تئاتر

                                                                                                                                "هوادار "

........ منتظر تاکسی بود ، مثل همیشه ، هر از چند گاهی ، اتوموبیلی برایش چراغی می زد و سرعتش را کم می کرد . و "آذر" که صورتش را بر میگرداند ؛ اتوموبیل به راهش ادامه میداد . دم دمای غروب بود و هوا گرگ و میش ؛ سوز ملایم آبان ماه پاییزی ، از دکمه باز یقه مانتو ، سینه هایش را قلقلک می داد . سرما باعث شد ،کمی خودش را جمع و جور کند . خیلی عجله ای نداشت ؛ چند قدمی را به آهستگی به عقب برگشت . خیابان خلوت بود و هر از چندگاهی اتوموبیلی نفیر کشان از کنارش می گذشت . از دور چراغهای اتوموبیل آلبالویی رنگی را دید ؛ که برایش روشن و خاموش میشد . ابتدا صورتش را بر گرداند و یکی دو قدمی را خلاف جهت رفت . اتوموبیل به آرامی از کنارش گذشت و چند متری جلوتر توقف کرد . اتوموبیل از کنارش که رد میشد ؛ "آذر" از روی کنجکاوی شاید ، زیر چشمی نگاهی به راننده کرد ، که عاقله مردی بود چهل ، پنجاه ساله با ریش جوگندمی و کت و شلوار اطو کشیده !  اتوموبیل که توقف کرد ، زن هم صورتش را برگرداند و ایستاد . زن زیر چشمی اتوموبیل را می پایید ، کاملا مشخص بود که اتوموبیل خیال رفتن ندارد . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا اتوموبیل چند متر فاصله را دنده عقب به سوی زن برگشت . وقتی به هم رسیدند ، زن نگاهش را از راننده دزدید ! راننده به بهانه پرسش آدرسی سر صحبت را باز کرد ، و آذر هم جوابی داد و راننده تعارفی کرد که " اگر اجازه بدید ، تا مقصد در خدمتتون باشم " زن هم کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره هم رضایت داد .

............ مرد، قاضی دادگستری بود و کاندید انتخاباتی مجلس ؛ از آذر خواست که در ستاد انتخاباتیش ؛ مشغول به کار شود . زن هم که ماه ها بود به دنبال کار ، زمین و زمان را به هم دوخته بود ؛ بی هیچ اعتراضی پذیرفت . اقلش این بود که از این علافی و آوارگی که نجات می یافت . ستاد انتخاباتی قاضی منزل بزرگ و مشجری بود در شمال شهر ؛ با ساختمانی وسیع و چندین اتاق و هال و پذیرایی . به درب بزرگ منزل که رسیدند ، قاضی در را با ریموت باز کرد و به آرامی از لای درب نیمه باز , عبور کرد . ابتدا "آذر" کمی هول برش داشت ، ولی خیلی زود به اعصابش مسلط شد و خودش را به دست خدا سپرد ؛ که چاره ای هم ، جز این نداشت . نزدیک عمارت که رسیدند ؛ چراغ های روشن داخل ساختمان کمی آرامش کرد . بی اینکه به روی خودش بیاورد ؛ همراه با قاضی ، وارد ساختمان شد . همین که یکی ،دو ، سه نفری را دید ؛ که هر یک مشغول کاری بودند ، خیالش کاملا راحت شد . از فردا شده بود کارش ؛ هر روز صبح ، به اتفاق قاضی که سر راهش بود ، به ستاد می آمد و تا پاسی از شب ، مشغول کار بود . همه کاری می کرد ، از جوابگویی تلفن و ارسال فاکس و مرتب کردن نامه های ارسالی و رسیده ، گرفته ، تا پذیرایی و گاها آبیاری باغچه ها ! حسابی با بچه های ستاد اخت شده بود . کلا ، آدم زود جوش و مهربانی بود .

........... آن روز که قاضی با زن و دخترش ، که هم سن آذر بود به ستاد آمد ؛ بیشتر از همه "آذر" بود که خوشحال شد ! و حسابی با آنها گرم گرفت ؛ آن قدر که به دل هردوشان نشست . آخر ، هر ازگاهی که قاضی ، با آذر تنها می شد ؛ شیطنت هایی می کرد و گوشه هایی می زد ؛ که زن با تردستی و مهارت ، پاتک می کرد . با هر دوشان حسابی گرم گرفت و خودش را در دل آنها جا داد . دست کمش این بود ، که گیر قاضی هم ، از آن روز کمتر شد ! گو اینکه هر چه به انتخابات ، نزدیکتر میشدند ؛ سر قاضی هم شلوغ تر میشد و خیال "آذر" هم راحت تر ! با اینکه ، آنقدر کارش زیاد شده بود ، که گاها ، مجبور میشد تا پاسی از نیمه شب را، در ستاد کار کند ؛ ولی شکایتی نداشت ! چرا که ، چندر غاز حقوقی داشت و سرش هم گرم بود. مهمتر از همه اینکه ، بیشتر وقتش را در ستاد بود و از دار و دعوای منزل دور !  یکی دو ماه آخر را ، از جان مایه گذاشت ، انصافا ! از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب ، هر روز در محله ای ؛ با روی باز و گشاده ، اعلامیه تبلیغاتی قاضی را پخش میکرد و خستگی را به جان میخرید . شاید به امید اینکه ؛ اگر قاضی وکیل مجلس شد ، منشی دفترش باشد و آینده اش تامین !

............  قاضی که رای آورد ، شاید هیچ کس به اندازه "آذر" خوشحال نشد . سر از پا نمی شناخت . بلافاصله تلفن را برداشت و شماره همراه قاضی را گرفت . میخواست اولین کسی باشد ،که به قاضی تبریک بگوید . ولی هر چه بیشتر سعی کرد , کمتر موفق شد ! فردا که به ستاد رفت ، دیگر از آن شوق و شور خبری نبود . داشتند جمع و جور می کردند .  با حیرت از سرپرستشان پرسید :" چه خبر شده اینجا !؟" سرپرست  گفت :" باید تخلیه کنیم اینجا را ؛ دیگر نیازی به اینجا نیست !" و پاکتی را به "آذر" داد که تسویه حسابش بود و نامه تشکری از طرف قاضی ! چندر غازی که توی پاکت بود ، ارزش حتی یک شب بیداریش رانداشت ؛ و بدتر از آن دو خط نامه قاضی بود ، که مثل اسفند روی آتش ؛ جلز و ولزش را در آورد .

" از اینکه خداوند توفیق خدمت به مردم را ؛ نصیبم کرد ؛ شاکر و سپاسگزارم . و از شما خواهر گرامی که با "هواداریتان " از این حقیر در این مهم سهمی داشتید ؛ نیز کمال امتنان را دارم . موید با شید !"

+تاریخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:56 قبل از ظهر نویسنده وحید صادقی جم |