|
هنر،ادبیات،تئاتر
|
من همه کنکاشم از دیروز
ره به هیچستان است ...
خاطراتی مبهم ؛
و تباری که به یک پشت بسنده شده است
...!
من تبارم شاید ،
برسد تا آدم ...
من ولی ؛ جز پدرم ...
هیچ پشت دگری را ؛ نه به
خاطر دارم ...!
پدرم ، مردی بود آهنگر
که معاشش را از ...
پتک کوبیدنِ بر آهن سخت ... می کاوید ..
پینه دستانش ،
مانعی بود ...
که دستی به نوازش بکشد
بر سر ما ...!
زادگاهم شهری است
تکیه بر جنگل و کوه
با زمستان هایی ..؛
به دارازای دو
فصل ..
من از این شهر
به جز کودکیم ..
یادماندی ؛ نه به خاطر دارم
..
خانه ای ، کاه گلی ..
با حیاطی که به اندازه تنهایی بود
..
حوضکی داشت ، به رنگ آبی
که زلالیت آب ، را می شد
..
به تماشای دگر بار و
دگر باره نشست ..!
باغچه ای داشت ، به سبزینه سبزی هایش
عطر ریحان و شمیم نعناش ..
مژده رفتن سرما و زمستان را
داشت
مژده آمدن فصل بهار ..!
و اتاقی که به اندازه دلتنگی بود
با زمستانی سرد ..
و بهاری مطبوع ..
کودکی بیش نبودم که پدر
کوله بارش را بست ..!
سفری آغازید ..
به کجا ..!؟
کاش میدانستم ..!
در زمستانی سرد
پدرم رفت ؛ که شاید بتواند ما را ..
از فلاکت برها ند...اما ...
در میان جنگل
جنگل تاریکی ..، توی تلی از مه..
"تنگراهی .."
که جولانگه دیو و دد بود
..
پدرم را
بلعید ..!
مادرم سخت گریست
گریه ای طولانی
ولی افسوس ..؛ چه
سود ..!؟
نابهنگامی این گمشدگی ، باعث شد
فقر ..، چنگال کریه خود را
در گلومان هر روز
بیشتر چنگ زند ..!
تا به آن روز اگر ..، سیر نبودیم گاهی ؛
سیر بودن ، به فراموشی رفت ..؛ از آن روز ..!
غم و بیماری مادر یک سو
تن رنجوری خواهر ، سویی
شیون و آه برادر ..؛ گویی
دگر از تاب و توان ، خارج بود
..!
کودکی بیش نبودم ..؛ که به غربت شاید
کوچمان آغاز شد ...
به کجا ..!؟
کاش می دانستم ..!
من همه کنکاشم از دیروز
یادماندی تیره است ..
تیره همچون شب تار ..
راه اندر پی راه
شهر اندر پی شهر
به کجا می رفتیم ..!؟
کاش می دانستم ..!
آسمان هم ، سر ناسازی با ما را داشت !
رعد ، چون شیر نری می غرید ..
برق با آتش شمشیری خود ؛
"قصد
داشت "
آسمان را گویی ..؛ "بشکافد ..!"
چادرش را مادر ؛ چتر کرد بر سرمان ..
و به دنبال پناهی ، جایی ..
همچو هاجر ، که به دنبال سراب ..
گشت ؛ شاید که بیابد راهی ..!
آسمان می بارید
رعد ، چون شیر نری می غرید ..
و من و مادر و خواهر ؛
و برادرهایم
..
زیر شلاقهّ بارش – تن رنجوریمان – می لرزید ..!
زنده بودن گاهی ؛
نعمتی نیست ؛ که به
شکرانه آن
سجده بر خاک بساییم و عبادت بکنیم !
مادرم هم آن روز ؛
به دیار ابدیت پیوست
..!
تن رنجوری خواهر ، هرگز ؛
تا به مقصد نرسید ..!
و برادرهایم ،
به شتابان پی آنان
رفتند ..!
زنده بودن گاهی ؛
بس عذابی است ، که در سوگ عزیزان باید ؛
"خاک غم بر سر کرد " و به
بخت بد خویش اندیشید ..
مرگ شاید آن روز
بهترین مرهم و تیمارم بود ؛
ولی افسوس که روگردان بود !
"و تنفر را در تار و پودم انباشت
"
من از این دار ..به جز ، درد ، ندیدم چیزی ..!
سال ها طول کشید ،
تا که "نسیان" به
دادم برسد ؛
و محبت بتواند ، قدری
دل تاریکم را ، به امیدی کم
سو ؛
نور و گرما بخشد ..
برگزیدم جفتی ،
همسری ، تا که به تنهایی خود
نقطه عطفی بگذارم ، شاید ؛
در پناه عشقی ، دلمان گرم شود تا
فردا ..
کلبه عشق و محبت را ما
ساختیم ؛ بر تن تنهایی مان ..
داغی تن هامان ، غالب تنهایی
شد !
بوسه هامان جانی ، تازه
بر کالبد خسته دمید
حاصل عشق و محبت شاید
کودکی شد که به تنهاییمان ؛ پایان داد ..
پسرم تا که به ماهی برسد
همسر از دستم رفت ..!
آه .. این بد یمنی ؛ وای .. این بخت سیاه ؛
تا به کی ؛ گیر گریبانم بود ..!؟
کاش می دانستم ..!
پسرم ،
تا به سرانجام رسد ..
خواب و آرام به چشمم نرسید !
همه حاصل عمرم شده بود
تک تک ثانیه های ثمرش ..
و خدا میداند ؛ به من شوم اقبال .. چه گذشت !
تا که پویایی و فرخندگیش را دیدم ..!
نور چشمم شده بود ؛ نگران قد و رعنایی او
ولی افسوس ؛ که این شادی کوتاهی بود ..!
چون که روزی او هم
سخنی از سفری گفت ؛ که بند دل من ..
ناگه از هم
بدرید ..!
آه صد درد و دریغ و افسوس
پسرم هم ، چو پدر رفت ، پس گمشدگی ..!
پانوشت : مرگ هم واقعیتی است همانند تمامی مراحل زندگی
که فرار از آن ممکن نیست ...!