|
هنر،ادبیات،تئاتر
|

اپیزود یک
... پیرمرد ؛ فرتوت و علیل ، سوار بر ویلچر ، به کمک دو مامور ، که دو طرفش بودند ، وارد صحن دادگاه شد . از ظاهرش معلوم بود که آنقدر خسته و درمانده است که نای باز نگداشتن پلکهایش را هم ، از پشت آن عینک ته استکانیش ، برایش مشکل بود ! وقتی در جایگاه اتهام در مقابل قضات قرار گرفت ؛ همهمه حضار به یکباره فروکش کرد ، و دو مامور هم از او فاصله گرفتند .
بدنش لخت و بی حس بود ؛ دستانش مثل دو تکه چوب خشک ، روی دسته ویلچر افتاده بود ، و چشمانش ، کم سو و بی رمق زیر شیشه های عینک ته استکانیش ، دو دو می زد . ته ریش سفید و خاکستریش ، پیرتر از آنی که بود نشانش میداد . لکنت زبانش آنقدر بود که نیمی از حرفهایش برای قضات و حاضرین نامفهوم بود . با اینکه دفاعیات از پیش نوشته شده را ، بارها و بارها ، در بند انفرادی خوانده و مرور کرده بود ؛ با اینحال بیش از یکی دو جمله نتوانست که بگوید ! که آن هم بسیار ناشنوا و نامفهوم بود . دست آخر هم ، لایحه اعترافات را ، دادند که یکی از هم بندانش ؛ که برای دادگاه بخواند .
مدعوین محدود بودند و درچین ؛ ادبیات اعترافات با آنچه که مردم از پیرمرد سراغ داشتند ؛ تفاوت فاحش داشت ! آن قدر فاحش که گاها باعث خنده و مضحکه هم میشد ؛ راست یا دروغ ؛ هیچ کس باور نکرد ، "غیر و خودی .."