تبليغاتX
کلوب فرهنگی - "به رنگ علف"
هنر،ادبیات،تئاتر



یکی دو روزی طول کشید تا جانی گرفتم. در یک هفته ای که در بخش بودم خیلی ها آمدند به ملاقاتم غیر از هانیه! یکبار که از مادر پرسیدم گفت که با پدر و مادرش به مسافرت رفته. فهمیدم که آن سفری که از آن امتناع می ورزید بالاخره گردنبارش شده. روزی که از بیمارستان مرخص شدم، وقتی از درب شیشه ای بیمارستان قدم به بیرون گذاشتم با اینکه هوای گرم تابستان کمی آزاردهنده بود. انگار محبوسی که از زندان آزاد شده باشد نفس عمیقی کشیدم و گرمای آزاردهنده هوا را به جان خریدم. یکی دو هفته ای طول کشید تا باند سرم را باز کردم. حالم کاملاً خوب شده بود، غیر از چشمانم که کمی ضعیف شده بود و حس بویایی خود را ،که به کلی از دست داده بودم. جرأت نمی کردم راجع به این موضوع با پدر یا مادر صحبتی کنم. نمی خواستم خوشحالی کوچکشان را که به خاطرش همه چیزشان را فروخته بودند بهم بزنم. از هانیه هم هیچ خبری نبود. هر از گاهی هم که از بهزاد یا ناهید تلفنی سوال می کردم سعی می کردند که حرف را عوض کنند، مادرم هم همینطور!

تلفنشان هم که اصلاً جواب نمی داد !

باند سرم را که باز کردم یک روز تصمیم گرفتم قدمی بزنم. از منزل بیرون آمدم و آرام از کنار پیاده رو به پایین سرازیر شدم. بعد از مدت ها، قدم زدن در خیابان آنقدر برایم لذتبخش بود که نگو و نپرس!

نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت در خیابان ها پرسه می زدم که به یکباره خودم را کنار شمشادهای روز اول آشناییم با هانیه دیدم. یاد هانیه قلبم را گرم کرد و بی اختیار به طرف منزلشان سرازیر شدم. با اینکه گرما کمی آزارم می داد و پیراهنم در زیر بغل و پهلو ها از عرق تنم خیس شده بود ولی از پرسه زدن در خیا بان ها خسته نشده بودم.

سبزی درختان کنار خیابان و تازگی شمشادهای پیاده رو به محیط طراوت خاصی بخشیده بود و خیابان از خلوتی خاصی برخوردار بود. هر از گاهی که اتو مبیلی نفیر می کشید و با سرعت از خیابان خلوت می گذشت سکوت دل انگیز فضا را ، درهم می ریخت. از دور پیرمردی را که با شلنگ آب گل ها و شمشادهای پیاده رو جلو منزلش را آب می پاشید دیدم ، و ناخودآگاه تشنه ام شد. کمی قدم هایم را تند کردم. شاید از ترس اینکه مبادا قبل از اینکه به او برسم به داخل منزلش برود. نزدیکش که شدم سلامی کردم و گفتم:

..."خسته نباشید، اشکالی نداره کمی آب بخورم !؟"

پیرمرد همانطور که شلنگ را به طرفم دراز می کرد گفت: "چه اشکالی پسرم، آب مهریه حضرت فاطمه است ."

این تعبیرش چقدر به دلم نشست! آنقدر که سیراب شدم آب خوردم و دست آخر هم شلنگ آب را روی سرم گرفتم. کمی هم لباس هایم خیس شد ولی خنکای آب سرد گرمای بدنم را گرفت و چون جانی دوباره گرفتم دوباره به طرف منزل هانیه خیز برداشتم. سر کوچه شان یکی دوتا حجله بود، از آنها که برای مرده می گذارند! به سر کوچه که رسیدم بی اختیار نگاهی به عکس مردی که در کمرکش حجله گذاشته بودند انداختم! چهل و پنج، شش ساله به نظر می رسید، خوش قیافه و جذاب!

از پشت حجله سرک کشیدم و تا اواسط کوچه که منزل هانیه بود نظری انداختم. جرأت اینکه به داخل کوچه بروم نداشتم. با اینکه بعید می دانستم که خانواده اش مرا بشناسند ؛ و چه می گویم! آنها که اصلاً منزل نبودند و همگی مسافرت بودند! با اینحال کمی دلواپس بودم، قلبم تندتر میزد و با خود می اندیشیدم که من اینجا چه می خواهم!؟

از یکی از خانه های میانه کوچه ، خانمی بیرون آمد.، بی اختیار خودم را در پناه حجله پنهان کردم و سرم را با خواندن اعلامیه فوت گرم کردم.                     

                                              "انا الله و انا الیه راجعون"

با نهایت تأثر و تأسف درگذشت نابهنگام مرحوم احمد ... و همسر و دختر مهربانش را به اطلاع دوستان و آشنایان...

به اینجا که رسیدم کمی مکث کردم، این نام فامیل چقدر برایم آشنا بود! زنی که از کمرکش کوچه می آمد از کنارم رد شد. زیر چشمی آنقدر نگاهش کردم تا از نظرم پنهان گشت. باز سرکی کشیدم و تا ته کوچه را نظری انداختم و یاد این فامیل آشنا افتادم و یکباره همچون تلنگری بر مغز ؛ به یاد هانیه افتادم، تا به خودم بجنبم دنیا دور سرم چرخید، پاهایم سست شد و رمق از وجودم پرکشید. به زحمت خودم را تا کنار دیوار رساندم، سرگیجه امانم را بریده بود و چکه های خون که از بینی ام بر روی پیراهنم می چکید، خبر از حمله ای دیگر داشت. هرچه کردم که خودم را سرپا نگهدارم، نشد که نشد! به زمین غلطیدم! با اینکه سوی چشمانم گرفته شده بود و همه چیز را تار می دیدم، خیلی سعی کردم کورمال خودم را تا نزدیک حجله بکشانم و شاید حائل دستم کنم و بپاخیزم ! ولی سردرد بی امان و سرگیجه جهنمی مهلتم نداد و لحظه ای بعد هیچ نفهمیدم!


پانوشت : بخشی از رمان " به رنگ علف" که برای بار دوم در دست بررسی جهت دریافت مجوز است . به نمایشگاه کتاب امسال که قد نداد ؛ امید آنکه به سال آینده قد دهد .                                                                                           


+تاریخ چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 1:43 بعد از ظهر نویسنده وحید صادقی جم |